بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
دخترم نوژا
نوژا در فارسی به معنی سر سبز و با طراوت
تاريخ : چهارشنبه 30 آذر 1390 | نویسنده : اسما

اینجا به بهانه ی دخترکم می نویسم ... عشق این روزها و امید آینده ام که زندگی ما را از روز ٨٩/٦/٣١ با آمدنش سرسبزتر  و با طراوت تر کرد

                




بازدید : مرتبه | موضوع :
1
تاريخ : دوشنبه 12 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

سلام من امروز٩٠.٢.١١وبلاگ نویسی رو واسه دختر گلم که الان ٧ماه و ١١ روز داره شروع کردم.نفس من روز ٣١ شهریور ٨٩ به دنیا اومده.من این وبلاگوبه نامه خودش راه اندازی کردم که یه جور دفتر خاطرات اینترنتی باشه واسه دخترم.یه دنیا دوسش دارم هوارتا




بازدید : 121 مرتبه | موضوع :
5
تاريخ : سه شنبه 13 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

من برنده ام!

* من برنده ام؛ چون زندگی را زیبا می بینم و وقتی به زندگی، زیبا نگریستم، آنگاه زیبا خواهد شد.

* من برنده ام؛ چون می دانم اگر به معجزه، اعتقاد و ایمان داشته باشم، برایم اتفاق خواهد افتاد و این معجزه اعتقاد و ایمان است.

* من برنده ام؛ چون می دانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر می رسد، پس تمام تلاشم را به کار می گیرم تا محال را، به ممکن تبدیل سازم.

* من برنده ام؛ چون ذهنم را آن گونه ساخته ام که جهنم را برایم به بهشت تبدیل کند، نه آن که بهشت را به جهنم!

* من برنده ام؛ چون در انتهای فعالیت روزانه، ساعتی را با خود خلوت می کنم و با تیکه بر صداقت بی رحمانه با خود، عملکرد روزم را به دقت ارزیابی می کنم.

*من برنده ام؛ چون نقشه زندگی خود را چنان شفاف رسم کرده ام که تنها راه باقی مانده، ساختن آن است.

* من برنده ام؛ چون هم ناامیدی را می شناسم هم صبر و حوصله را و البته خوب می دانم که صبر و حوصله شکل گیری از ناامیدی است که انسان بهتر می تواند آن را تحمل کند.

* من برنده ام؛ چون برای رسیدن به سرزمین اهدافم اولین قدم را برداشته ام، قدم اول یعنی تصمیم.

* من برنده ام؛ چون می دانم مشکلات مانند صخره هایی هستند که در مسیر روز وجود دارند. اگر صخره نبود، روز هیچ آوازی سر نمی داد!





بازدید : 136 مرتبه | موضوع :
2
تاريخ : دوشنبه 12 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

niniweblog.comوااااااااااااااای من چقدر خوشحالم.الان که اومدم وبلاگمو چک کردم دیدم ٣٢نفر بازدید کردن از وبلاگم واسه روز اول فکر کنم عالی باشه  niniweblog.com.تاااااااااااااااااازه یه نظر هم داشتم. مرسی هوارتااا

 




بازدید : 113 مرتبه | موضوع :
3
تاريخ : سه شنبه 13 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

nafase maman



ادامه مطلب...

بازدید : 130 مرتبه | موضوع :
4
تاريخ : سه شنبه 13 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

nafasتولد مهدی اولین تولدی بود که نوژا رفته .همه چی واسش عجیب بود.صورت ماهش دیدنی بوداینم عکسش به صورتی متعجب!!!!!!!!!!!!!!!




بازدید : 97 مرتبه | موضوع :
6
تاريخ : چهارشنبه 14 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

fereshte kocholoکودک کودک دلبندم آسوده بخواب که فرشتگانرا گفته ام از گهواره ات دور شوند تا ترنم لطیفشان تورا بیدار نکندو پروانه های باغ را سپرده ام تاهنگامی که تو در خوابی از این گل به آن گل پر نکشند زیرا تو آنقدر لطیفی که صدای پرهایشان را خواهی شنید من ترانه های آرام لالایی را آهسته برایت زمزمه خواهم کردو بیدار خواهم ماند تا تو به خواب ناز فرو روی و عطر نفسهای کوتاهت چشمم را گرم کند آنگاه هوشیارانه کنارت خواهم آرمید و نفسهای کوتاه تورا در تمام طول شب خواهم شنید... دوست دارم هوارتا




بازدید : 176 مرتبه | موضوع :
7
تاريخ : چهارشنبه 14 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

اتل متل توتوله

نوژا خانوم چه جوره؟

دوسش دارن فراوون مامان بابای خانوم

موهاشو میبافه آروم

با چشمای مهربون

چشاش يه رنگ زيباست

موهاش مثال طلاست

پوستش لطیف و زیباست

مثل پری تو رویاست




بازدید : 127 مرتبه | موضوع :
8
تاريخ : چهارشنبه 14 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

niniweblog.comآرامش آن است که بدانی در هر گام دست خدا در دست توست.

                                   لحظه هایت آرام دخترکمniniweblog.com




بازدید : 80 مرتبه | موضوع :
9
تاريخ : دوشنبه 19 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

حس مادر قد دنياست
به بلنداي شب يلداست
حس مادر مثل چشمه ست
به بزرگي يه درياست
حس مادر يه طلوع
يه طلوع واسه خوبي
حس مادر يه فروغه
توي اين نـا اميـ‌دي
حس مادر چه قشنگه
مثل بـاروناي نم نم

niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

 




بازدید : 131 مرتبه | موضوع :
10
تاريخ : دوشنبه 19 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

امروز نوژای من هفت ماه و بیست روزشه .دیگه کم کم اذیت هاش شروع شده .وقتی روروک سواری میکنه پادشاه خونه است.هر جا دلش بخواد میره هر کاری دلش بخواد میکنه.کلن هم حرف گوش نکنه.البته فعلا...... بعداقول میده دختر حرف گوش کنی بشه  چند روز پیش آروم و بی صدا رفته بود سراغ گلدون .و گلهای تو گلدونو میکرد تو دهنش کلی خندیدم و ازش فیلم گرفتم یه کاره  دیگش اینه که میره سره جاکفشی کیفهای منو از اونجا میکشه بیرون بعدش هم با زحمت با خودش حملشون میکنه آخیییییی اون لحظه قیافش دیدنیه عکش گویای همه چیه  .تاااااااااازه وقتی میاد تو آشپزخونه.......وایییییییی با آخرین سرعت حمله میکنه به سبد پیاز منم که ...niniweblog.comاگه اون زودتر  از من رسیده باشه به هدفش که خوشحال ترین فاتح رو زمینهniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com.مامانیییییییییییی دوست دارم هوارتا




بازدید : 110 مرتبه | موضوع :
11
تاريخ : پنجشنبه 22 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

 

پارسال این فندق  کوچولو توی وجود من بود و چقدر لذت بخش بود سونو رفتن ها لگد زدن ها وحرکت نکردن ها و سکسکه ها و مرور هفته به هفته تغییرات رشدش ....تاااااااا ٣٧ هفتگی که به دنیا اومد  دلم  واسه اون روزها تنگ میشه   .وااااای که هر بار یادش میوفتم تمام وجودم پر لذت میشه. 

وااااااای خدا به خاطر این هدیه  بی مناسبت و بی برنامه  اگر هر چقدر شکر کنم کمه ...

 هرگز هرگز هیچ هدیه ای و هیچ شی و هیچ موجودی روی زمین

نمی تونست و نمی تونه

اینقدر منو عاشق نگه داره...

یاد اون موقعی  میوفتم که با غرور سرم رو بالا میگرفتم و میگفتم بچه چیه!! ما اصلا احساس کمبود نمیکنیم و واقعا نمیدونستم این حس متفاوت جزیی از وجودمه که باید میبوده و من درک نمیکردم ...

نمیدونستم که با تو تمام برنامه های زندگیم روبه راه تر و هدف هام بزرگتر و ادامه دار تره !

 


حالا فقط یه لحظه خندیدنش و کوچکترین ادا و حرکتش

همه چیزهای زشت دنیا رو برام زیبا میکنه ...خدایا بازم شکر میکنم که یه دختر سالم بهم دادی

 


 هر بار که چشماشو باز میکنه، نگاهم میکنه ،لبخند میزنه  و وقتی خسته و بی حوصله میشه دستاشو دراز میکنه تا بغلش کنم تا  بریم بخوابیم   یا حتی من خسته و بی حوصله ام  تو اعماق وجودم میگم :

 


 

خدا جونم شکرت !!!

خیلی با این هدیه ات حال میکنم ...دوست دارم هوارتا




بازدید : 122 مرتبه | موضوع :
12
تاريخ : شنبه 24 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

      niniweblog.com

مراقب  افکارت باش که آن ،گفتارت خواهدشد .

مراقب گفتارت باش که آن ،رفتار خواهدشد .

 مراقب رفتارت باش که آن ، عادت خواهدشد .

مراقب عادتت باش  که آن ،شخصیتت خواهدشد .

ومراقب شخصیتت باش که آن ،  سرنوشت خواهدشد .




بازدید : 112 مرتبه | موضوع :
13
تاريخ : يکشنبه 25 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

  از وبلاگ بسیار زیبای دختر اقیانوس خاله سمانه

چندی پیش نامه یه نی نی محترم به دستمون رسیده که خدمتتون میخونیم.

آقاي پدر! در كمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچه ي پياز خورده ي غير پاستوريزه، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشده ات را به سر و صورت حساس من نماليد!!

خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها كمكي به رشد فكري من نمي كنه، بلكه براي شير شما هم مضر است!!! لازم به ذكر است كه سوسك هم يكي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود!

پدر محترم! هنگام دستچين كردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسكوپي، گوشهاي ماهواره اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد!

مخصوصاً وقتي كه چشمهاي خود را گشاد كرده، و با تكان دادن سر و لبهايش '' بول بول بول بول'' مي كند! زهرمار، درد، مرض، كوفت! الهي كف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني! جيش كني تو شلوارت

مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي، كه اختيارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد!

آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت كردن قابلمه و ماهي تابه به روي زمين، از چيني هاي توي كابينت استفاده نماييد! اكشن بودن دعوا به همين چيزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها براي سلامتي شما خوب نيست، بلكه موجب مي شود كه شيرتان بوي'' بچه سوسك مرده'' بدهد.

آقاي پدر! كودكان توانايي كافي براي حفظ جيش خود ندارند و اين توانايي هنگامي كه شما شكم مرا ''پووووووف'' مي كنيد به حداقل مي رسد! الان بگم كه بعد شرمنده تون نشم

 




بازدید : 105 مرتبه | موضوع :
14
تاريخ : يکشنبه 25 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

پدرت از سفربرگشته  و تو  بال وا کرده ای ...وقتی پدرت نباشد بال های تو ناپدید می شوند برق چشم هایت می روند و من تنهایی عمیق تورا پر نمی کنم و هیچ کس تنهایی عمیق ما سه نفر را پر نمی کند...تو آرامی و به این تنهایی خوگرفته ای بهتر از من بهتر از پدرت...

تو از ما خیلی بهتری




بازدید : 116 مرتبه | موضوع :
15
تاريخ : دوشنبه 26 ارديبهشت 1390 | نویسنده : اسما

torobche

دیروز مورخ یکشنبه ٢٥/٢/٩٠ نوژا جونم رو بردیم پیش آقای دکتر مدرسی و گوشهای قشنگش رو سوراخ کردیم.نفس مامان کلی گریه کرد آخه دختر خالش طناز هم میخواستن گوششو سوراخ کنن و طناز خانوم کلی جیغ و داد راه انداخت و نوژا هم ترسید.اما به جاش الان خوشکل شده و صورت ماهش دخترونه تر شده الهههههههههههههی




بازدید : 87 مرتبه | موضوع :
16
تاريخ : يکشنبه 1 خرداد 1390 | نویسنده : اسما

به لطف خداالان هفت ماهه که نوژا تو این دنیا جاهای جدید و آدم های جدید را تجربه میکنه و ما هم سعی می کنیم کمکش کنیم و هوا هم خوب یاری میکنه تا نوژا دنیا رو بهتر بشناسه یک ماه خوب دیگه رو هم من و بابایی و نوژا پشت سر گذاشتیم....... خدا جونم با تمام وجودم خوشحالم و ممنونتم

هفت ماهگی و روروک سواری

هفت ماهگی و ده روز مریضی

هفت ماهگی و اولین مسافرت

هفت ماهگی و سوراخ کردن گوش

هفت ماهگی در آوردن دو تا دندون طلا

هفت ماهگی و سر کار رفتنم همراه با خونه به خونه رفتن نوژای گلم ؛مخصوصارفتن به خونه خاله زهرا

هفت ماهگی و نشستن

هفت ماهگی و زخم صورت نوژا از حواس پرتی بابایی

هفت ماهگی و زمین خوردن از دست خاله نحله

هفت ماهگی و مهمونی رفتن فراوون

هفت ماهگی و همسایه شدن با عمه ها.................

هفت ماهگی و چرخش سریع و سینه خیز رفتن به  عقب

  هفت ماهگی و ترس از غریبه ها 

 هفت ماهگی و کشف تمام وسایل خونه

هفت ماهگی و دراز کردن دستش واسه اینکه بغلش کنی

اوووووووووووووووووووووووه ه ه چقدر اتفاق خوب و بد  بالاخره تموم شدی هفت ماهگی از امروز هشت ماهگی رو شروع میکنیم با هم.  عاشقتم.... دوست دارم هوارتاااااا......




بازدید : 182 مرتبه | موضوع :
17
تاريخ : يکشنبه 1 خرداد 1390 | نویسنده : اسما

اینم از  عکسهای نوژا در سالروز عروسی مامان و بابا توی آتلیه خاله فریبا .که با کلی زحمت ازش گرفته دستش درد نکنه1390/1/10 توی این عکسها نوژا شش ماه و ده روزشه

 

nuzha

اینم یکی دیگه

انوژا

اینم نوژا با بابا جون

نوژا و بابا




بازدید : 277 مرتبه | موضوع :
18
تاريخ : سه شنبه 3 خرداد 1390 | نویسنده : اسما

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ،دلواپسی! روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری ! روز مادر یعنی بهانه  بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن  او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....        مادرم روزت مبارک...

niniweblog.com

آسمان را گفتم می توانی آیابهر یک لحظهء خیلی کوتاه
روح مادر گردی صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگزمن برای این کارکهکشان کم دارم
نوریان کم دارم مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم
***
خاک را پرسیدم می توانی آیادل مادر گردی آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم
***
این جهان را گفتم هستی ومکان را گفتم می توانی آیا
لفظ مادر گردی
همهء رفعت را
همهء عزت را
همهء شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کارآسمان کم دارم اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم عزت ونام ونشان کم دارم
***
آنجهان راگفتم می توانی آیالحظه یی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم آنچه در سینهء مادر بود آن کم دارم
***
روی کردم با بحر گفتم اورا آیامی شود اینکه به یک لحظهء خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن رابیکران کم دارم ناقص ومحدودم
بهر این کار بزرگ قطره یی بیش نیم طاقت وتاب وتوان کم دارم
***
صبحدم را گفتم می توانی آیالب مادر گردی
عسل وقند بریزد از تولحظهء حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که روید زلبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت
دربهشت دگری نتوان جست
من ازان آب حیات من ازان لذت جان
که بود خندهء اوچشمهء آن من ازان محرومم
خندهء من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خندهء اوخندهء او روح است
خندهء او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم
***
کردم از علم سوالمی توانی آیا
معنی مادر رابهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای این کارمنطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبیان کم دارم
***
درپی عشق شدمتا درآئینهء او چهرهء مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم اودر دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او درپرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظهء روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظهء پر زدن پروانه در چمنزار دل انگیزترین زیبایی بلکه او درهمهء زیبایی بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود

مامان گلم دوست دارم هوارتااااااااااااااا

niniweblog.com




بازدید : 108 مرتبه | موضوع :
19
تاريخ : چهارشنبه 4 خرداد 1390 | نویسنده : اسما

امسال توی روز مادر من بهترین هدیه زندگیمو گرفتم... پرنسس کوچولومو .نوژای گلمو.....

خدایا از بابت هدیه ات ممنونم ممنونم که منو لایق مادر شدن دونستی

 خدایاواسه هدیه بی منتهات ممنونم امیدوارم بتونم اونجور که بهترینه  تربیتش کنم میدونم که کمکم میکنی و اطمینان دارم که تنهام نمی ذاری .

خدای من همیشه تو سخترین لحظه های زندگیم با تمام وجودم احساست کردم پس مطمئن هستم فراموشم نکردی.و هیچوقت تنهام نمیذاری.

خداوندااز بابت این فرشته آسمونی که با اومدنش زندگیمون رو سرسبز تر و با طراوت تر کرد هرچقدر شکرت کنم کمه

یه چیز دیگه ......خدایا ازته ته ته ته قلبم ازت  میخوام اونی که دل منتظر یه لبخند آسمونی هست رو زود زود شاد کنی

خدایا دوست دارم هوارتاااااااااااااا




بازدید : 181 مرتبه | موضوع :
20
تاريخ : يکشنبه 8 خرداد 1390 | نویسنده : اسما

8/8

نفس مامان......وقتی ٨ ماه بود که تو شکم مامان بودی خیلی نگرانت بودیم نه فقط من و بابایی هممممممهههههههه خیلی نذر و نیاز کردیم و از خدا خواستیم که سالم به دنیا بیای. خدا هم به حرف دلمون گوش داد.

یادم نمیره اشکای من توی مطب دکتر پایدار و دل نگرانیهای بابا ..........بستری شدنهای  توی بیمارستان و سرم گرفتنهای 72 ساعته ..............روزی چند بار سونو گرافی...... گرفتن نوار قلب هرروزه و شنیدن صدای قشنگ قلبت .....و بالاخره به دنیا اومدنت همه و همه تمام شد چه خوب چه بد... بالاخره 8 ماه و 8 روز گذشت ؛8 ماه و هشت روز قشنگ از پا گذاشتنت به این دنیای قشنگ گذشته؛ اصلا اون روزهایی که تورو نداشتیم یادم نمیاد انگار از ازل با هم بودیم منو تو و بابایی....

از خدا میخوام روزی رو که 8 سال و 8 ماه و8 روزت هست روببینیم و از خدای خودم میخوام که فرشته هاشو همیشه نگهبانت قرار بده فرشته کوچولوی من

من برای سالها مینویسم

سالها بعد که چشمان تو عاشق میشوند

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود

همیشه یکی بود یکی نبود............دوست دارم هوارتااااااااااااااااا8/3/90





بازدید : 102 مرتبه | موضوع :
21
تاريخ : سه شنبه 4 مرداد 1390 | نویسنده : اسما
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.



بازدید : 119 مرتبه | موضوع :
22
تاريخ : پنجشنبه 12 خرداد 1390 | نویسنده : اسما

از تاریخ 9/3/90 نوژای من خیلی سعی میکنه که چهار دست و پا بره اما هنوز نمیتونه. به دستهاش فشار میاره و روی پنجه پاش وایمیسه .مثل حالت شنا رفتن؛اما هنوز زانوهاش و دستاش اونقدر قدرت ندارن.توی چند روز آینده منتظر چهار دست و پا رفتنش هستیم.فکر میکنم دیگه از سینه خیز رفتن های عقبکی خسته شده آخه همش غر میزنه....... شاید هم به خاطر اینه که آینه بغل نداره و با وسایل خونه برخورد میکنه ناراحت میشه

نوژای گل من عاشق کنترل و تلفن .... و هر چیزی که مال خودش نیست میشه و دوست داره بخوردشونniniweblog.comو اگر هم ازش بگیریم کلی به قبای خانوم بر میخوره و گریه زاری الکی راه میندازه من عاشق الکی گریه کردناشم در ضمن..................... عاشق کاغذ خوردنه چند روز پیشا حواسم بهش نبود نسخه منو خورده بود قبل از اینکه داروهامو بگیرم.niniweblog.comniniweblog.com

عاشق یه جای دیگه هم هست ....اتاقش .یه دوچرخه داره هر دم به دقیقه با روروکش میره اونجا و اینقدر دوچرخشو هول میده و میکشتش تا بیفته بعدش هم غصش میگیره که نکنه خراب شده باشه قبل ازاینکه سوارش بشه!!!!!!!همون موقع میزنه زیر گریهniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comخلاصه بگم دختر من عاشق خرابکاریهniniweblog.comاما من هنوزم که هنوزه عاشقشم هوارتاااااااااااااااا




بازدید : 124 مرتبه | موضوع :
23
تاريخ : سه شنبه 17 خرداد 1390 | نویسنده : اسما

چند روزیه دخترک مامان خیلی بد قلق شده همش گریه میکنه تا یه لحظه از جلو چشمش دور میشم گریه میکنه و فقط تو بغل خودم آروم میگیره .صبحها که میخوام برم سر کار؛وقتی میبرمش خونه مامان جون ؛خاله نحله سرشو گرم میکنه تا من در برم.niniweblog.comوای از اون ساعتی که منو ببینه که دارم میرم دو تا از او جیغهای بنفش میکشهniniweblog.com niniweblog.com    بعدهم از اون گریه هااااااااااااااااااااniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com.خدا کنه زودتر اخلاقت درست بشه مامانی .این کاراتو پای اخلاق خوبت که از بابا جون به ارث بردی نمیذارم میذارم پای دندون در آوردنت.مگه نه بابایییییییییییییییییییییییی.............niniweblog.comniniweblog.com.تازگیها سرعتت تو روروک سواری خیلی بالا رفته دستتو بالا میگیری و تا جایی که میتونی با سرعت هر چه تمامتر به طرف هدف مورد نظرت حمله میکنی...niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com 

دیشب پشت سرت می اومدم و تا بهت میگفتم اومدم بخورمتتتتت ؛از ته دل میخندیدی و فرار میکردی و همینطور که میدویدی پشت سرت رو هم نگاه میکردی که ببینی  هستم یا نه قربون اون خنده های از ته دلت برم من که دلم واسه اون خنده ها ضعف میره .تا کارای جدید بعدی ......دوست دارم هزارتا ؛هزارتا نه هوارتااااااااااااااااا

 




بازدید : 110 مرتبه | موضوع :
42
تاريخ : دوشنبه 14 شهريور 1390 | نویسنده : اسما

 

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

جمعه شب  مورخ 11/6/90 با آقا جون و عمو مجيد رفتيم پارك .آقا جون نوژا رو برد سمت وسايل بازي .بچم بار اولي بود كه مياومد پارك اخه شش ماه اول كه همش از ترس سرماخوردگي خونه نشستيم 6 ماه دوم هم از گرما.... آقاجون و عمه سميرا ميگفتن كلي ذوق كرده  قربونش برم.ديگه ديشب عزممنو جزم كرديم نو‍ژا رو برديم پارك .عسلك من كلي ذوق زده بود همش ميگفت تاتا.وقتي هم از پارك مياومديم بيرون كلي با وسايلها باي باي كرد

ديشب مورخ 14/6/90خونه خاله فاطي بوديم .نوژا هم طبق معمول كه عاشق وايسادنه دستشو گرفته بود به ميز و ايستاده بود.يه دفعه ديدم نوژا از حواس پرتي ما استفاده كرد و دستشو ول كرد و فاصله مبل تا ميز رو خودش به تنهايي اومد كلي قند تو دلم آب شد واسه اولين استقلال راه رفتنشanimated smiley faces for orkut, myspace, facebook




بازدید : 130 مرتبه | موضوع :
39
تاريخ : يکشنبه 23 مرداد 1390 | نویسنده : اسما

holo

بفرمایید هلو........

nuzha

نوژای عاشق تلفن

 

lagad

اینجا نوژا با یه لگد جانانه دوربینو پرت کرد اونطرف

restrunt

نوژا توی رستوران در حال خوردن ماست

khab

یه خواب آروم بعد از کلی شیطنت میچسبه

1

نوژا و نیایش

 




بازدید : 106 مرتبه | موضوع :
38
تاريخ : چهارشنبه 19 مرداد 1390 | نویسنده : اسما

امروز 19 مرداد سالروز تولد عشقم محمد رضاست.میخوام از اینجا بهش بگم چقدر دوستش دارم و همه زندگیمه.اینم میدونم که چقد تلاش میکنه واسه زندگیمون .امیدوارم نوژاهم که بزرگ شد قدر این بابای مهربونو بدونه

 




بازدید : 126 مرتبه | موضوع :
37
تاريخ : سه شنبه 18 مرداد 1390 | نویسنده : اسما

friend - emoticonswallpapers.com

بالاخره دیروز نینی خاله فاطی و عمو اباسعد به دنیا اومد Animated Babiesیه پسر ناز تپلی که اطمینان دارم خیلی شیطون بلاستAnimated Babiesقند عسل ما مورخ ١٧/٥/٩٠ساعت ٩:٣٠ به دنیا اومده.این وسط خوشبه حال نوژا شده که یه همبازی خوب پیدا کرده امیدوارم قدمش واسه مامان و باباش مبارک باشه و ١٢٠ سال زنده باشه

friend - emoticonswallpapers.com




بازدید : 225 مرتبه | موضوع :
70
تاريخ : پنجشنبه 17 فروردين 1391 | نویسنده : اسما

تازه لباس تمیز تنش کرده ام.تصمیم گرفتیم بریم بیرون میرم که آماده بشم ؛بعد از آماده شدن یه لحظه به ذهنم رسید که چرا نوژا صداش در نمیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر چی صداش میکنیم جواب نمیده رفتم تو اتاقش دیدم یه آدم برفی نشسته با 2 تا چشم براق که اصلا هم نترسیده

من که آماده ی آماده بودم بابای بیچاره مجبور شد ببرتش حمام میگفت هر چی میشستم که تمیز نمیشد آخه سودو کرم عین چسب میچسبه .تقریا تمام کرم رو روی خودش و  موکت و فرشنگران ریخته بود یه جوری هم نگات میکنه که دلت نمیاد دعواش کنی آخر سر هم مجبور شدم تنهایی برم بیرون چون هوا سرد بود و بابا و نوژا تازه از حمام اومده بودن و بابایی ترجیح داد توی خونه بمونن

پ.ن:سودو کرم مخصوص پای بچه هاست


داریم آماده میشیم که بریم عروسی تصمیم گرفتم لاک بزنم .بعد از اتمام کارم  لاک رو گذاشتم روی میز توالت غافل از اینکه نوژا دستش میرسه به اونجاهیپنوتیزم یه ثانیه بعد از بیرون اومدن از اتاق یادم اومد سریع برگشتم اما دیگه کار از کار گذشته بود و توی یک اقدام ضربتی تمام میز توالت و موکت و فرش و صد البته سرو صورت نوژا لاکی شده بودن که باز هم بابای مهربون مجبور شد با پد لاک پاک کن دستو صورتشو پاک کنه .تازه اینقدر نوژا ناراحت شده بود که چرا دارین به به منو پاک میکنید

نوژا و لاک

پ.ن1: به خاطر عجله زیاد از صورتش یادم رفت عکس بگیرم

پ.ن2: این پست جا موند به خاطر اینکه کامپیوترمون خراب بود نمیشد عکس بذارم این پست هم فقط با عکس جالب بود




بازدید : 57 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
36
تاريخ : سه شنبه 18 مرداد 1390 | نویسنده : اسما

امروز   روزه که فرشته ی کوچولوی من پاهای کوچولوشو توی این دنیا گذاشته.سرعت کاراش اینقدر بالا رفته که دیگه وقت نمیکنم ثبتشون کنم.تازگی یاد گرفته خودش به تنهایی از روی مبل بالا میره وکلی هم به خودش ذوق میکنهاما من همش میترسم که خدایی نکرده بیفتی پایین یچند تا کار خطر ناک دیگه هم  انجام میدی؛

سعی میکنی خودت از توی روروک بیای بیرون

روی روروک  وایمیسی البته چند باری هم یله شدی

هر چی سیم توی برقه یه سرش توی دهنه تویه سیم هایی از قبیل شارژر موبایل کابل رابط دوربین و.... باید همش مراقبت باشم که یه وقت دورو بر اینا نری

تا از خواب پا میشی اگه حواسم بهت نباشه سریع تو تختت وا میسی که خودتو بندازی بیرون

چند روز پیش خاله زهرا و خاله فریبا واست سوغاتی آوردن.خاله زهرا یه نینی آورده که خوابه اولش ازش میترسیدی و نگاهش هم نمی کردی و میزدیش کنار اما حالا باهاش دوست شدی و همش دستتو میکنی تو چشمش.خاله فریبا هم یه سگ آورده واست که وقتی اولش اونو دیدی تا نیم ساعت نگاش میکردی بعد هم گریهشِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے اما با اون هم الان دوست شدی و وقتی حرکت میکنه دمشو میگیریشِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے

اینم نوژا توی 320روزگی

هوارتا عاشقتم هانی

نوژا

اینم نوژا در حال خوردن پستونک نینی

شیطون بلا

اینم شیطون بلا در حال بازی با ببعی.دندونهای طلاتو برم من

 




بازدید : 98 مرتبه | موضوع :
35
تاريخ : پنجشنبه 13 مرداد 1390 | نویسنده : اسما

امروز میخوام تو این پست از همه کسایی که اومدن به ما سر زدن و آمار وبلاگمونو بالا بردن تشکر کنم.واقعا ممنون.در ضمن یه عده ای که خیلی از بالا رفتن امارمون سوخته بودن هم کامنت بی آدرس گذاشته بودن کهههههههههه این کارا قدیمیه و بچه بازیه و دروغ و......میخوام خدمتشون عارض بشم که منو بابایی ادرس وبمونو توی فیسمون گذاشتیم و دوستامون هم لایک زدن و اشتراک گذاشتن و اومدن بازدیدمون واسه همین آمارمون بالا رفت.حالاااااااااا تا کور شود هر آنکه نتواند دیدچشمک

یه تشکر ویژه دیگه هم دارم از دوستای گلمون تو نینی وبلاگ که اومدن و ابراز خوشحالی کردن از بالا رفتن آمارمون




بازدید : 97 مرتبه | موضوع :
34
تاريخ : يکشنبه 16 مرداد 1390 | نویسنده : اسما


nuzha&me

چقدر لذت داره مادر بودن و مادر شدن .وقتی واسه اولین بار فرزندت بهت میگه مامان دنیا با اون همه عظمتش واست تو اون لحظه وا میسه ؛انگار همه وجودت میشه چشم و گوش .زل میزنی به لبهای کوچولوش و منتظر شنیدن دوباره اش هستی.اخ که این حس قشنگ از اون حس هایی هست که هیچ چیز و هیچ کس تو دنیا نمیتونه بهت بده. همیشه توی زندگی چیزهایی هست که نمیتونی فراموش کنی:
یه وقتهایی یک نگاه که در خلوت رویاها ایستاده است و همیشه نگاهت میکنه. گاهی یک سلام که در گوشه ای ایستاده است و همیشه سلام میکنه. و گاهی شازده کوچولویی که در زندگی تو   ظاهر میشه و تو را مامان خطاب میکند...

مادر شدن يعني رفتن به يك سفر دروني منحصر به فرد و بخشيدن رنگي خاص به زندگي خودت، وقتي يك زن، مادر مي‌شه از نظر روحي به تدريج تحولاتي در او به وجود مي‌آيد كه از بين رفتني هم نيست. تا  حالا دختر مادرتان بوديد و حالا مادر فرزندتون... از اين به بعد كنجكاو مي‌شید تا از تجربه‌هاي ناشناخته مادران ديگر استفاده كنيد. نوع نگاه شما به زندگي‌ عوض مي‌شه و براي دوست داشتن فرزندتان و دوست‌داشتني بودن از طرف اون تلاش مي‌كنيد، حتي نگاه ديگران از اين به بعد به شما تغيير میکنه. مادر شدن يك تحول درونه و حسي عجيب به آدم دست میده كه من آن را با تمام وجود حس كرده‌ام.مادر مهر است و محبت وايثار .... مادر از خود گذشتن است و وفاي به عهد...

  بزرگترین و مقدس ترین هدیه ی خدواند ... بودنت را شکر love

خدایا ازت ممنونم که این فرشته کوچولو رو به ما دادی خدایا ! بابت تجربه این حس قشنگ و نعمتی که به من ارزانی داشتی ممنونم و از تو می خواهم که این تجربه قشنگ را به همه کسانی که تجربه نکردند و آرزوی بچه دار شدن دارند ،بدهی...یکشنبه ٩ مرداد ماه ١٣٩٠

  




بازدید : 121 مرتبه | موضوع :
32
تاريخ : چهارشنبه 5 مرداد 1390 | نویسنده : اسما

جون دلم برگ گلم دختر مو چین چینی

ار ختنی یا چینی

سبزه و پاورچینی بهر که گل میچینی

یه دختر دارم شاه نداره صورتی داره ماه نداره

از خوشکلی تا نداره

به کس کسونش نمیدم به همه نشونش نمیدم

به راه دورش نمیدم یه حرف زورش نمیدم

به کسی میدم که کس باشه پیرهن تنش اطلس باشه

ملک باشه و ملک باشه

 شاه میاد با لشکرش شاهزاده ها دور و برش

 واسه پسر کوچیکترش آیا بدم آیا ندم

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

دخترک ناز قندی موهاتو با چی میبندی

با ساقه نیلوفر داغت نبینم دختر




بازدید : 237 مرتبه | موضوع :
33
تاريخ : پنجشنبه 6 مرداد 1390 | نویسنده : اسما

Orkut Scraps - Hello And Hi

جونم واست بگه ؛میخوام از عادتهای خوب نوژا و کاراش  بگم

چند روزیه که عسلک من تمام صورتش و کمرش دونه های ریز زده و مرتب هم گوششو میخارونهSmiley .تا دیروز هر کاری که از دستم بر میومد ؛تو خونه انجام دادم از شستن صورت با خنکی گرفته تا در آوردن گوشواره هاش و.... اما افاقه نکرد دیروز رفتیم پیش آقای دکتر جمالزادهhttp://s1.picofile.com/file/6396693158/doctor1.gif و تشخیص حساسیت دادن اما معلوم نیست با چی.خیالم راحت شد که چیز بدی نیست الحمدلله.

2 روزه که مدل رقصیدن نوژا هم عوض شده دوتای دستاشو با هم ؛البته هر کدوم از یک طرف؛با یه عشوه ای میچرخونه که نگو و نپرس خیلی خوشمزه است

از یه کاری که خیلی خوشش میاد اینه که آآآآآآآآآ بگه منم با انگشت بزنم بین 2 تا لباش کلی عشق میکنه

دیگه روروک سواری رو دوست نداره تا میخوام بشونمش او تو 2 تا پاهاشو باز میکنه که نره توی روروک

از خوراکیهای مورد علاقش یکی پوره میوه آماده است عاشق آبمیوه صنعتیه نون و پنیر و گردو و خامه مربا رو خیلی دوست داره.نون رو هم خیلی دوست داره که بگیره دستش و آروم آروم نرمش کنه و بخوردش.تازگیها دیگه بیسکوییت مادر دوست نداره.از زرده تخم آبپز متنفره اما نیمرو رو دوست داره دیگه سرلاک رو هم دوست نداره

از برنامه های تلوزیون خوشش نمیاد اما وقتی من واسش شعر میخونم همینطوری نگام میکنه و میخنده

عاشق بهم ریختن کشو هاست.روزی صد لباسها و وسایل توی کشو ها رو میریزه بیرون جدیدن راه کمد و هم یاد گرفته و میره درشو بازمیکنه منم مجبور شدم کشوهارو چسب بزنم وقتی منو میبینه که دارم میرم طرفش که برش دارم از کنار کمد؛هرچی تو دستشه رو بغل میکنه و با یه جیغ میخوابه روش

عاشق موس و کیبرده هر جا ببینه سریع میره طرفشون

وقتی بابایی میاد خونه با یه شوق و خنده خاصی میره طرف باباشبغل

خوابش هم در حد تیم ملی کم شده .منظورم اینه که خوابش میاد ولی مقاومت میکنه و به  شرارت هاش ادامه میده که مبادا خوابش ببرهشِـــکـْـلـَکْ هــآے 
خــآنــــــومـے

روزانه باید همه جارو جارو بکشم وگرنه هر چی که باچشم غیر مسلح دیده نمیشه رو میکنه توی دهنش حالا مردی از دهنش بیار بیرونhttp://s1.picofile.com/file/6395249494/tongue13.gif

نوژا عاشق بیرون رفتنه توی ماشین صدا از سنگ در بیاد از نوژا در نمیاد.فقط تا جایی که امکان داره موزیانه ظبط ماشینو دست کاری میکنه.تازهههههههههههههههههه وقتی باباش از ماشین

پیاده میشه سر جای باباش وایسه و فرمونو بگیره دستش وقتی هم بابایی برمیگرده کلی ناراحت میشه که چرا برش داشتم از پشت فرمون

اینم از تازه ترینهای نوژا خانوم

 پرنده کوچولو دوست دارم هوارتا

 

 




بازدید : 119 مرتبه | موضوع :
30
تاريخ : پنجشنبه 30 تير 1390 | نویسنده : اسما

به تازگی نوژا ترس رو تجربه کرده .فعلا فقط از٢ تا چیزدر حد تیم ملی میترسه یکی صدای جدا کردن لواشک از پوستش که وقتی میشنوه کلی گریه میکنه و یکی دیگش هم از یه صندلی توی اتاق خواب که رویه اون ببریه  وقتی چشمش به صندلی میافته عقب عقبکی میره و گریه میکنه. به جای این ترس؛نوژای من ترس از غریبه ها رو کنار گذاشته و اجتماعی تر شده  و استقبال میکنه از کسایی که میخوان بغلش کنن البته نه هر غریبه ای غریبه در حد  و عمه ها و خاله ها و عموهاشون ؛مخصوصا آقا جون ؛ که در حد اعلا ازش میترسیدniniweblog.com

یه آینه قدی خونه مامان جونم هست که نوژا عاشقشه هر وقت میبرمش اونجا از جلو آینه تکون نمیخوره و تا جایی که زور داره با دستای کوچولوش میکوبه به آینه و آینه رو تا جایی که جا داره کثیفش میکنه. اگه سیب یا میوه دیگه دستش باشه که آینه بدبخت میشه واویلا دیگه هیچی توش پیدا نیست .با شیشه رفلکسی اجاق گازمون هم همینجوری تا میکته

عسلکم عاشق میوه خوردنه .وقتی میوه میدم دستش تمام زارو زندگیمو کثیف میکنه مخصوصا اگه اون میوه شامل هلو شلیل و یا آلو باشهniniweblog.comniniweblog.com

 

چند وقتیه که خوابش خیلی خیلی کم شده نه خودش میخوابه نه میذاره من بخوابم همش ورجه وورجه میکنه اینقدر اذیت میکنه که نشسته خوایش میبرهشِـــکـْـلـَکْ هــآے 
خــآنــــــومـے

اینم یه چشمه از کارهای نفس مامان که ٢ روزه دیگه وارد ١٠ ماهگی میشه

عاشقتم هانی هوارتااااااا




بازدید : 106 مرتبه | موضوع :
28
تاريخ : چهارشنبه 22 تير 1390 | نویسنده : اسما

گلک مامان دندونهای جدیدت مبارک  باشه عسلکم.میدونم خیلی سخته دندون درآوردن اما تو با تمام قدرت تحمل کردی این دردو .

خیلی خیلی اتفاقی دندونهاتو دیدم.میخواستم لباستو عوض کنم و شما هم طبق معمول اجازه نمیدادی.در حال کشیدن جیغ بنفشniniweblog.com

و گریه دندونهاتو دیدم اول فکر کردم اشتباه میکنم دیدم نههههههههههههه دندون در آوردی نه یکی نه دوتا چههههههههار تا.از خوشحالی و تعجب نمیدونستم چکار کنم شِکـْـلـَکْ
 هآے خآنومےالبته منتظر بودم اما نه به این زودی اخ که چه قشنگن اون دندونهای طلاییت .خلاصههه رفتم با کلی ذوق به بابا جون گفتم اونم کلی ماچت کردniniweblog.com

دیروز که بغلت کرده بودم دیدم یه صداهایی میاد دقت که کردم فهمیدم داری دندوناتو به هم میکشی .حالا بذار دندون دار بشی بعد واسه ما خط و نشون بکش.اینم قصه دندون درآوردن نوژا.........

عسلک .....دوست دارم هوارتاااااااااا

 




بازدید : 104 مرتبه | موضوع :
31
تاريخ : يکشنبه 2 مرداد 1390 | نویسنده : اسما

باورم نمیشه ١٠ ماه گذشته. ده ماه که لحظه لحظه اش واسه من و بابا شیرین و دوست داشتنیه .روز به روز کارهت قشنگتر و خوشمزه تر میشه.

از روز 4 شنبه 29/4 بابایی و عمو فیصل و عمو اباسعد رفتند شیراز.منو تو هم رفتیم خونه مامان جون ؛گوش شیطون کر چشم شیطون کور ؛اینقدر آتیش سوزوندیniniweblog.comکه مجبور شدم بعد از ظهر برگردم خونه. اتاق خاله نحله بیچاره شده بود عین بازار شام. تمام کفشهاش به لطف و مرحمت شما دیگه توی جاکفشی اتاقش نبودن.چند بار هم نزدیک بود با روروک ماکت هایی که با کلی زحمت در حال اتمام بودن خراب کنی که الحمدلله به خیر گذشتniniweblog.com

.تا اونجایی هم که توان داشتی کتابهای بابایی رو به هم ریختی و دم به دقیقه عینکشو بر میداشتی و فراااااااااااار بابایی بیچاره هم هیچی نمیگفتن منم مجبور شدم با شرمندگی هرچه تمامتر بیام خونهniniweblog.com

و  شب که شد خاله نحله و عمه فضیلت پیشمون موندن که تنها نباشیم.

از وقتی هم که اومدیم خونه دستتو به مبل گرفته بودی و دور تا دور اتاق میچرخیدی عینهو پرنده ای که از قفس آزاد شدهniniweblog.com.ساعت حدود هشت شب بود که بردمت حمامniniweblog.comو چون از 8 صبح نخوابیده بودی در حال شلیل خوردن تو روروک خوابت برد.niniweblog.com

اینم یه عکس از پاهای نوژا که درحال متر کردن مبل هستش

kopol pa

البته بگم که با کلی زحمت گرفتم .

یه کارجدید دیگه که نوژا انجام میده اینه که تا غذا بهش میدم سرشو تکون میده به چپ و راست ؛یعنی به به چه غذای خوشمزه ای درست کردی مامانیییییییniniweblog.com

تورا به خدایی میسپارم که همیشه هرجا یار ویاورم بوده وهست .تورا به یگانه معبودی میسپارم که لحظه لحظه شادی ام در کنا ر تو ومحمد رضا را از او دارم .تورا به پروردگاری میسپارم که در زندگی نا چیزم هر چه دارم وندارم .از اوست .در پناه حق همیشه سالم باشی وبا شادی ات شادیهایمان را دوچندان کنید.ده ماهگی ات مبارک شیرین من 




بازدید : 106 مرتبه | موضوع :
27
تاريخ : يکشنبه 19 تير 1390 | نویسنده : اسما

دنیا هیچ وقت این مادر را فراموش نخواهد کرد!!!

madar

وقتی گروه نجات زن جوانی را زیر آوار پیدا کرد،او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه چیز عجیبی دیدند.زن با حالت عجیب به زمین افتاده بود،زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا"تغییر یافته بود. ناجیان تلاش میکردن جنازه را بیرون بیاورند که گرمایی موجودی ظریف را احساس کردند.چند ثانیه بعد،سرپرست گروه،دیوانه وار فریاد زد:بیاید!٬!یک بچه اینجاست.بچه زنده است...

وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه-چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا" سالم و در خواب عمیق فرو رفته بود.مردم وقتی بچه را بغل کردند،یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده میشد:عزیزم،اگه زنده ماندی،هیچ وقت فراموش نکن مادر با تمامی وجودش دوستت داشت..!



بازدید : 107 مرتبه | موضوع :
29
تاريخ : سه شنبه 28 تير 1390 | نویسنده : اسما

تقديم به مادران مهربان و كوچولوهايي كه با نواي گرم لالايي مادران مهربانشان به خواب مي روند.

لالالالا گل پونه بابات رفته در خونه

لالالالا گلم باشی همیشه در برم باشی

لالالالا گل آلو درخت سیب و زرد آلو

لالالالا گلی دارم به گاچو بلبلی دارم



لالالالا گل خشخاش بابات رفته خدا همراش

لالالالا گل زیره بابات دستاش به زنجیره



لالالالا گلم لالا بخواب ای بلبلم لالا

لالالالا گل لاله دوست داریم من و خاله



لالالالا گل دشتی همه رفتن تو برگشتی

خداوندا تو پیرش کن خط قرآن نصیبش کن



لالالالاگلم باشی بزرگ شی همدمم باشی

کلام الله تو پیرش کن زیارتها نصیبش کن



لالالالاگل زردم نبینم داغ فرزندم

خداوندا تو ستاری همه خوابن تو بیداری

به حق خواب و بیداری عزیز م را نگه داری



لالالالاگل خشخاش بابات رفته خدا همراش

بابات رفته به هل چینی بیاره قند و دارچینی

*لالالالا  گل نازم

* تويي سرو سرافرازم

* تويي سرو و تويي كاجم

* تويي افسر، تويي تاجم

 

* لالالالا گل نرگس

* نباشم دور، ِز‌‌ تو هرگز

* هميشه در برم باشي

* چو تاجي بر سرم باشي

 

*لالالالا گل مريم

* چه گويم از غم و دردم

*غم من در دلم پنهان

* بيا اينجا بشو مهمان

 

* لالالالا گل مينا

* بخواب آروم ،گل بابا

* بابا رفته ، سفر كرده

* الهي زودي برگرده

 

* لالالالا گل شب بو

* نگاهت مي كند جادو

* ببينم چشم شهلايت

* به زير آن كمان ابرو

 

* لالالالا گل پونه

*انار كردم واسَت دونه

* انار سرخ ِ ياقوتي

* بخوراي گل، نگير بونه

 

*لالالالا گل صدپر

* نشه هرگز گلم پرپر

* بمون با من گل خندان

* نبينم چشم ِ تو گريان

 

* لالالالا گلم خوابيد

* به رويش نورِ مَه تابيد 

* لالالالا گلم زيباست

* براي من ، همه دنياست




بازدید : 328 مرتبه | موضوع :
26
تاريخ : يکشنبه 12 تير 1390 | نویسنده : اسما

عزیز دل مامان ٩ ماه و ٩ روزه شدی.مبارکت باشه عزیزکم ....

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

تا حالا حرکاتت خیلی کند بود اما از این ماه یه دفعه همه رو با هم انجام دادی در تاریخ ٣١/٣/٨٩ توی مشهد اولین بار چهار دستو پا رفتی ؛٩/٤/٩٠ شب توی ماشین واسه اولین بار نیناش ناش کردی؛١٠/٤/٩٠ با عمه زهرا بای بای کردی؛همون روز عصر دستتو به من گرفتی و از جات بلند شدی و واسه چند ثانیه روی پاهای کوچولوت ایستادی و ما کلی واست دست زدیم تو هم خوشت اومده بود و همینطور  تکرار میکردی .توی این ماه یه کلمه جدید یاد گرفتی "اچ"یعنی این چیه ١٠٠ بار هم تکرارمیکنی الان هم که من درحال مرور خاطرات هستم دستتو گرفتی به من که از جات بلند شی همزمان توپتو هم گرفته بودی که اونم بکشی بالا .... حالا اول خودت یاد بگیر بلند شی بعععععععد.......

چقدرشیرینه با تو بودن وچقدر شیرینه مرور خاطرات لحظه به لحظه ات.......عاشقتم مامانی هوارتااااااا

n




بازدید : 119 مرتبه | موضوع :
25
تاريخ : يکشنبه 12 تير 1390 | نویسنده : اسما

بالاخره امام رضا طلبید وجاتون خالی رفتیم مشهد.از روز 4 شنبه واسه نامزدی پسر عمه بنده رفتیم شیراز که به ههمون کلی خوش گذشت و روز 5 شنبه و جمعه رفتیم باغ عمو تورج که اونجا هم خیلی خیلی خوش گذشت روز شنبه ظهر تصمیم گرفتیم که بریم مشهد .همه تا عصر آماده شدن و حرکت کردن به سمت مشهد من نوژا و خاله آرزو و محمد رضا موندیم و یکشنبه شب با هواپیما رفتیم اصلا باورم نمیشد که به این سرعت جور شده بریم مشهد آخه خیلی این در و اون در زدیم ولی جور نمیشدکه بریم اما به این سرعت همه چی جور شد فکرمیکنم از دعاهای بابام بود چون خیلی دلش می خواست که بریم مشهد از همه خوشحالتر هم بابام بود.از29/3/90تا  3/4/90رفتیم پابوس امام رضا.بعد از 11 سال....... بالاخره رفتیم  من و نوژا و بابایی و خانواده مامان جون و خوانواده خاله رویا تا من نذرمو ادا کنم.سفر به مشهد دومین سفر نوژا بود اولین سفر توی 2 ماهگی نوژا با خاله فاطمه ها و خاله اسما با عموهاشون رفتیم بندر عباس.

توی این سفر نوژا واسه اولین بار چهار دست پا رفت کلی همه بهش ذوق کردن اینطور که مامانم میگه خودم هم توی مشهد واسه اولین بار چهار دست و پا رفتم.توی این چند روز دخترم خیلی خانوم بود و اصلا منو اذیت نکرد اما به جاش وقتی رسیدیم همش گریه کرد و بغلم بود.تازززززه اولین باری هم بود که سوار هواپیما شد .یه جایزه هم بهش دادن تو هواپیما.اخرین شبی هم که مشهد بودیم نوژا خانوم بازیشون گرفته بود و نمی خوابید منم مجبور شدم با خودم ببرمش حرم بعد از اذان صبح که برگشتیم هتل تازه خانم خانوما خوابشون برد  توی این سفر به همه خیلی خوش گذشت مخصوصا به نوژا چون که دور و برش خیلی شلوغ بود

باغ

نوژا توی باغ عمو تورج

باغ

یک دقیقه بعد......

اینم طناز خانوم دختر خاله ی نوژا

1

ساعت 4 صبح نوژا خوابش برد




بازدید : 140 مرتبه | موضوع :
24
تاريخ : شنبه 21 خرداد 1390 | نویسنده : اسما

نکته های پند آموز

 هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن

نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم

هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

 دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

 خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

 دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است

 تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد

هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد

 مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد

سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی

يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها

دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

 هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد

نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد

  کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني

هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

 در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد




بازدید : 155 مرتبه | موضوع :
40
تاريخ : سه شنبه 1 شهريور 1390 | نویسنده : اسما

این ماه هم تموم شد.تا ٣١ شهریور که نوژای من ١ ساله بشه چیزی نمونده .پارسال توی همین ماه خیلی بهم استرس وارد شد هم به من هم به بقیه. ٢ بار بستری شدن توی بیمارستان به خاطر کم بودن آب دور بچه.یه بار توی ٣٢ هفته یه بار هم آخر ٣٣ هفته.خدا رو شکر که به خیر گذشت و دختر گلم کوچولو اما سالم به دنیا اومد.الان نوژای گلم ١١ ماهشه و هر روز بزرگتر شدنش رو بیشتر احساس میکنم .توی این ماه عروسک من چند تا کلمه یاد گرفته یکیش بابا گفتنشه که میگه :باباباچشمک به شیشه شیرش هم میگه: شی.هر چیز جدیدی هم که میخواد بپرسه که چیه میگه :اچ.وقتی اسم هر چیزی رو بهش میگم نگام میکنه و میخنده اما تکرار نمیکنه .فکر کنم فعلا در حال ضبط کردنه.تا میبنم کار بدی میکنه و صداش میکنم میفهمه و هر چی دستشه رو پرت میکنه و میخنده و فرار میکنه.کفش پوشیدن و گلسر رو دوست نداره همش درشون میاره.حالا دیگه وقتی میره روی مبل یا تخت خودش عقبکی میاد پایین این کارش رو مدیون خاله زهرا هستیم که یادش داده چطوری بیاد پایین وگرنه همینطوری با مخ میخورد زمین.تازگی وقتی کسی میاد خونمون یا منو بابایی میخوایم بریم بیرون پشت سرمون گریه میکنه و میخواد باهاش بره دردری شده حسااااااااااااااابی.

اینم از نفس بانو توی مرداد ماه ٩٠




بازدید : 114 مرتبه | موضوع :
41
تاريخ : سه شنبه 8 شهريور 1390 | نویسنده : اسما

من اومدم با کلی حرف.دو روز پیش هیچ کس نبود که نوژا رو بگیره مامانم مریض بود خواهرام هم شب قبلش واسه احیا رفته بودن مسجد و تلفنهاشونم خاموش بود.منم در مونده...........مجبور شدم با خودم ببرمش محل کارم اینقدر آتیش سوزوند که گریم گرفته بود یه لحظه آروم نداشت همش نق زد و میخواست از توی کالسکه اش بیاد بیرون.Free Animationsخلاصه صبح رو به بدبختی به ظهر رسوندم الهی بمیرم بچم کلی خسته شد یه دستش قاشق بود یه دستش پاکت یا یه دستش عروسک یه دست دیگش شیشه شیر .خلاصه اوضاعی بود که نگو و نپرس اینم عکس خانوم خانوما توی محل کار مامان 

 نفس بانو

ببینید یه دستش پاکته یه دستش شیشه

animated gifs

نوژای گلم از روز پنج شنبه 3/5/90 چند قدم راه رفت خودش از همه بیشتر خوشحال بودBravoدیگه اذیتهاش کم بود که تاتی کردن هم اومد روش اما اشکال نداره  بچه با این چیزها خیلی خوشمزه استKisses اینم عکس شیرین بانو با کفشهایی که مامان جون بهش داده ببینید چقدر خوشحاله قربون ذوق کردنت برم

نفس بانو

تازگیها هر چی که بخوای به کسی بدی پرت میکنی اونروز کلی تلاش کردم که یادت بدم چیزی رو پرت نکنی.

دیگه تقریباا همه رو به اسم میشناسی وقتی بهت میگم چیزی که دستته بدی به کسی میفهمی و میری بهش میدی.آخ که چقدر باید تلاش کنی تا چیز یاد بگیری قربون اون مغزت بشم الهی بمیرم بچه ا م چقدر چیز ها هست تو دنیا که هنوز  نمیدونه  و الهی واسه مغزش بمیرم که باید این همه چیز رو توش جا بده !!!!!!!!!!!!!!!!!

عشق مامان دوست دارم هوارتا




بازدید : 116 مرتبه | موضوع :
43
تاريخ : شنبه 26 شهريور 1390 | نویسنده : اسما

اینروزها نوژا خیلی اذیتهاش زیاد شده در حد تیم ملی.اصلا اروم و قرار نداره هیچ کس و هیچ چیز از دستش در امان نیستند.چند روز پیش دوست بابایی رو دیدیم با گل پسرش حسین که ٦ ماه از نوپا بزرگتره.بیچاره حسین اون نوژا رو نازی میکرد اما نوژا بهش میزد و میگفت اه.......منم با شرمندگی هرچه تمامتر میگفتم نوژا حسین نازییییییی اما اثر نداشت که نداشت .حسین نوژا رو بوس میکرد نوژا اونو میزد خلاصه کلی ناخون بارونش کرد.الهی........چه گل پسری .

دیشب رفته بودیم عروسی ......چه عروسی نوژا اصلا توی کالسکه اش ننشست همش دست گرفته بود به صندلیها و یا اب روی خودش میریخت جیغ میزد  وهمش اتیش میسوزوندشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com میز کناریمون یه پسر داشت ٣ ماه از نوژا بزرگتر ........عین یه آقا نشسته بود شانس بد من شام هم دیر دادن دیگه کلافه شده بودم در حد تیم ملی میخواستم جیغ بزنم اما نمیشد خیلی سعی کردم خودمو ریلکس نشون بدم اما تا دلتون بخواد خود خوری کردم چیکار میتونستم بکنمز

چند روز پیش که نوژا پیش خاله نحله بود و مامان جون هم خونه نبود و منم سر کار ؛دیدم تلفن هم زنگ میخوره نحله بود ........با عصبانیت وصف ناپذیر........میگه:کجایییییییی از دست دخترت خونمون روی آب نشسته خانوم از وقتی بیدار شده از پای اب سردکن جم نمیخوره تمام زارو زندگیمون پر از آبه خودش هم خیسه خیسه همش اب سرد روی خودش میریزه اخرش سرما میخوره .منم که......

تمام کتابهاش هم  خورده و پاره شده توسط نوژا اصلا اجازه نمیده واسش کتاب بخونم چیکارکنم  من با این گل دختر............ز

جدیدن هم وقتی صداش در نمیاد یا پشت تخت داره دست به چراغ خواب میزنه یا پشت تلوزیونه داره سیماشو میکشه و خاموش روشنش میکنه

Orkut - Dividers

دیکشنری نوژا:

آب:ap

مامان:mamaبا فتحه

بابا: babaاینم با فتحه

تمام اشیا:am

غذا و کاکائو:bah bah

خواب:هیس

هرچیز دست نیافتنی:جیغ بنفش

Orkut - Dividers

پا نوشت:دیگه گل دخترم داره راه میره تقریبا4-5 متری رو بدون کمک  و افتادن راه میره خانوم شده نفس بانو

 




بازدید : 186 مرتبه | موضوع :
44
تاريخ : دوشنبه 28 شهريور 1390 | نویسنده : اسما

از وقتی که نوژا به دنیا اومده اصلا نذاشتم سرما بخوره.وقتی که به دنیا اومد خیلی دکتر شكلك هاي كلفاز >>www.kalfaz.blogfa.com<<بهم تاکید کرد که تا ٦ ماه نذارم سرما بخوره اگه سرما خورد همانا و سینه پهلو هم هماناااااااا چون که وزنش ٢٣٠٠ بود و یه کوچولو تنفسش مشکل داشت.منم کلی مواظبت کردم ازش و با وجود تلاش شبانه روزی بعضی ها که سعی در آزار و اذیت من داشتن که نوژا سرما بخوره ؛من این غول رو شکست دادم و نذاشتم تا الان مریض شه گل دخترم. ٣ ماه زمستون و ٣ ماه پاییز که ٦ ماه اول زندگی نوژا بود رو خونه نشین شدم تا نوژا مریض نشه .فکر کنید ١ ماه از ترس سرماخوردگی خونه مامانم نرفتم.وحالا............بعد از ١ سال نوژای من سرما خورد فکر کنم از ساغر گرفته باشه البته مطمئنم ..خداکنه زودتر خوب بشه .دیروز وقتی نوژا رو بردم دکتر ؛و گفتم بار اوله که سرماخورده یه نگاهی بهم کرد و گفت آفرینanimated smiley faces for orkut, myspace, facebook.خدا کنه زودتر خوب بشه چون اصلا دارو نمیخوره و همشو میپاشه روی من و خودش .

شیرین بانووووووووووووووو میدونستی مامان خیلی دوست داره؟ هوارتااااااااااااا




بازدید : 148 مرتبه | موضوع :
45
تاريخ : شنبه 9 مهر 1390 | نویسنده : اسما

٤شنبه هفته گذشته یعنی ٢٣/٦ خاله فاطی اومده بود اینجاو گفت قصد سفر به آنتالیا رو دارن .ما هم قرار شد بریم .اما تا ٥ شنبه سفرمون به خاطر کلاس من و بابایی کنسل شد کلی ناراحت شدم روز شنبه ٢٦/٦ بابایی زنگ زد و گفت که کلاسمون افتاده نیمه دوم مهر کلی خوشحال شدم و زنگ زدم آژانس و ٣ تا بلیط رزرو کردم واسه خودمون با همون توری که خاله فاطی و عمو مجید بودن بلافاصله خاله فاطی زنگ زد و گفت حامد و سارا جون هم باهامون هستن کلی خوشحال شدم .و تا روز ٢ شنبه همه وسایلامون رو جمع کردم و نوژا رو بردم دکتر و کلی دارو گرفتم که اگه مریض شد چی بدم و.......... و با یه عالمه دارو رفتیم شیراز چون پروازمون از شیراز بود .و صبح روز سه شنبه با بابا و عمو علی آقا رفتیم بانک واسه دلار که خدا رو شکر همه چی جور شد و تا شب هم عمو مجید اینا رسیدن از بندر و شب ساعت ١:٥٠ پرواز کردیم به سمت آنتالیاخدا رو شکر توی تمام مسیر  نوژا خوابید.فقط موقع نشستن توی انتب یکه حال من و نوژا بد شد که خدا رو شکر به خیر گذشت ساعت ٨ به وقت ایران رسیدم آنتالیا واقعا شهر قشنگی بود لیدر اومد دنبالمون و حرکت کردیم به سمت آلانیا تقریبا ٢:٣٠ دقیقه توی ماشین بودیم تا رسیدیم.هتل آرنسیا جای خیلی قشنگی بود.ما وسایلمون رو گذاشتم و رفتیم واسه صبحانه.بعدش هم رفتیم استخر که خیلی خوش گذشت .موقع نهار که رفتیم رستوران خیلی تو ذوقمون خورد ؛تنوع غذا زیاد بود اما اصلا باب میل ما ایرانیها نبود  شب هم رفتیم دیسکو خود هتل که بازم باب میل ما ایرانیها نبود.البته بد هم نبود

صبح روز ٣١ شهریور یعنی روز تولد نوژا وقتی که از خواب بیدار شدیم هوا ابری بود و یه بارون نم نم میبارید اتاق ما هم ویو زیبای رو به دریا داشت .که خیلی عالی بود آماده شدیم و رفتیم واسه صبحونه و بعدشم همه با هم رفتیم توی شهر کناکلی یه دوری زدیم و تور گرفتیم واسه شب واسه شب ترک و یه تور هم واسه فرداش واسه رافتینگ .شب ترک واقعا قشنک بود .

روز سوم صبح من از رفتن به رافتینگ به خاطر خطرات احتمالی واسه نوژا منصرف شدم  و با نوژا موندیم هتل و بعد از صبحونه با نوژا رفتیم قسمت وسایل بازی توی هتل و کلی تاب تاب کرد و سوار سرسره شد ساعت ١١ اومدیم توی اتاق و خوابیدیم تا ساعت ٣ .آماده شدیم رفتیم نهار وبعدشم استخر که کلی نوژا اب بازی کرد. و بعدشم رفتیم با نوژا یه گشتی بیرون زدیم و برگشتیم هتل و رفتیم عصرونه و همون موقع همه برگشتن از رافتینگ کلی بهشون خوش گذشته بود.شب هم بابایی موند پیش نوژا و من با بقیه رفتم دیسکو بیرون

صبح روز چهارم که شد همگی رفتیم دریا و کلی خوش گذشت عصر هم رفتیم خرید که ههمون کلی خرید کردیم و شام هم مک دونالد رفتیم و با تاکسی برگشتیم خونه

روز پنجم هم منو فاطمه رفتبم آرایشگاه واسه گیس و تاعصر تو هتل خوش گذروندیم و بعدش رفتیم مرکز خرید آلانیوم که اونجا هم خرید کردیم و تا شب موقع شام برگشتیم هتل.

صبح روز ششم رفتیم پارک آبی که اونجا به همون خیلی خوش گذشت واقعا به یاد ماندنی بود .تا عصر هم اومدیم هتل و واسه بار آخر رفتیم دیسکو.

صبح روز هفتم وسایلهامونو تا ظهر جمع کردیم و راهی سفر به ایران شدیم .ساعت ١٨:٥٠پرواز کردیم به سمت ایران توی این سفر نوژا عاشق حامد و سارا شده بود و کلی خودشو واسشون لوس میکرد

توی هتلمون  اصلا ایرانی نبود و همش روسها و آلمانها بودن با چشمای رنگی توی هتل همه بهمون میگفتن چقدر رنگ چشمای دخترتون قشنگه آخه همشون چشم رنگی بودن.نوژا واسشون تازگی داشت

روزی که رسیدیم ایران از ظهر نوژا تب کرد داغ داغ بود خیلی شانس آوردم که اونجا طوریش نشد .تبش روی ٣٩ بود اصلا حال گریه نداشت بی حال بی حال بود بردیمش دکتر گفت گلوش چرک کرده و دارو داد و تا صبح تبش قطع شد .اما تا صبح پاش بیدار بودم و پاشویش میکردم

٢ شب پیش یعنی ٥ شنبه یه کیک کوچولو گرفتیم واسه نوژا یه تولد مختصر گرفتیم جای همتون خالی  کلی هم کادو گیرش اومد

اینم از عکسهای ما................

 ويو

اين عكس ويو اتاقمونه

اخر اذيت

اينم نوژا كه بعد يه ورجه وورجه جانانه خوابيده

بارون

يه بارون نم نم

اينم يه عكس ديگه از ويوي هتل

نوژا

اينم نوژاا كه رفته تاتو كنه

mc

مك دونالد

ن

آسانسور سواري

اكوا

اكوا پارك

پارك

شهر شادي آلانيوم

شب

شب عربي در محوطه هتل

اب

نوژا توي استخر هتل

هتل

اينم شاهكار نو‍ژا خانومه كه همش از اول تا اخر توي كشو نشسته بود و بازي ميكرد

شب

شب ترك




بازدید : 230 مرتبه | موضوع :
46
تاريخ : سه شنبه 12 مهر 1390 | نویسنده : اسما

روز ٤ شنبه مورخ ٣١/٦/٨٩ منو بابایی و خاله فریبا؛خاله نحله؛خاله رویا ساعت ٧ صبح راهی بیمارستان شدیم واسه به دنیا اومدن نوژا .از اونطرف هم عمه زیبا و عمه فضیلت و زن عمو لیلا اومدن.خیلی خیلی استرش داشتم و همش گریه میکردم.وقتی منو بردن تو اتاق عمل انگار داشتن میبردنم قتل گاه خیلی میترسیدم.شانسی که اوردم دوست آرزو؛مینا جون اونجا بالای سرم بود و همش دلداریم میداد خیلی دختر خوبیه.توی یه لحظه همه چی تاریک شد و بعد دوباره روشن شد دیگه احساس سبکی میکردم با یه درد مضاعف.همش میگفتم مینااااااااااااااااا سالمههههههههههههه؟ اونم میگفت آره سالمه و دوباره همون سوال تکرار و دوباره همون جواب .تا اینکه ا ساعت بعد از نوژا یعنی ساعت ١٠:٣٠منو آوردن بیرون خیلی درد داشتم و تا چشمم افتاد به مامان و بابام کلی اشک ریختم  توی اسانسور یه دختر ریزه میزه بالبای قرمز کوچولو و بینی کوچولو که وزنش ٢٣٠٠و قدش ٤٩بود وچشماشو بسته بود نشونم دادن  و گفتن اینم دخترت..........

منو بابایی تصمیم گرفته بودیم اسم نینی خودمونو بزاریم موژانا .اما از بس همه غلط غلوط تلفظ میکردن پشیمون شدیم و روز ٦/٧/٨٩ واسش شناسنامه گرفتیم به نام نوژا.

جونم واستون بگه وقتی عسل بانو رو کنارم گذاشتن دیدم داره ناله میکنه یکی از پرستارها رو صدا کردیم گفت اگه ناله اش قطع نشد باید ببریمش بخش نوزادان.تا ظهر نوژا روبردن بخش نوزادان منم همش نگران بودم تا غروب که تونستم راه برم و رفتم پیشش الهی بمیرم تو انکوباتور بود با کلی سرم و لوله .

تا ٣ شب نوژا توی بخش نوزادان بود چون قندشم اومده بود پایین روی ٣٠ بود .بلاخره شب سوم با شادی و شوق فراوون قندش اومده بود بالا و مشکلش هم حل شده بودو ما آوردیمش خونه

همون شب بابایی زحمت کشید و یه سرویس طلا بهم هدیه داد و مامان جونمو بابا جونم به نوژا یه نیم ست دادن .خاله فریبا یه گردن بند وان یکاد.خاله زهرا و خاله رویا هم هرکدوم یه دستبند.آقا جون یه سکه ؛عمو روح الله هم یه ربع سکه هدیه دادن که دستش همشون درد نکنه.

خلاصه نوژای من ٣ شب طاقت فرسای دیگه رو زیر مهتابی گذروند دست همه کسایی که با ما همکاری کردن و اونایی که همکاری نکردن درد نکنه .

نوژای من شد ١٢ روزه و مامان جون و خاله نحله از خونمون رفتن با کلی اشک و آه من

تا ٢ ماه هروز اشرف خانوم میاومد کارهای خونمنو انجام میداد و تا ظهر میرفت و مامان جون میاومد دنبالم و تا عصر که بابایی بیاد میرفتم خونشون

بالاخره روزهای سخت و شیرین گذشت وامروز نوژای من ٣٧٥ روز یعنی ١ سال و ده روزه که چراغ خونه ماشده

لحظات سخت توی بیمارستان

j

ده روزگی

٤٠روزگی

٤ ماهگی

٥/٥ ماهگی با ببعی

نوروز ٩٠و ٦ ماهگی

عاشقتم هانی هوارتا بوس

 

 

 

 




بازدید : 290 مرتبه | موضوع :
47
تاريخ : يکشنبه 17 مهر 1390 | نویسنده : اسما

نمی دانم تو را چه بنامم؟؟
فقط می دانم هنگامی که تو را از من به من دادند
، من در خلقتت با خالقم همگام شدم ... و هنگامی که نگاهت در نگاهم گره خورد عشق را با تمام فراز و نشیبهایش به جان خریدم ... طراوت زندگیم دوستت دارم 

دختر گلم روزت مبارک




بازدید : 133 مرتبه | موضوع :
48
تاريخ : يکشنبه 24 مهر 1390 | نویسنده : اسما

امروز 388 روزه که  نوژا دردونه ما  شده سرعت خرابکاریهاش خیلی بالا رفته دیگه وقت نمیکنم همشو بنویسم

www.smilehaa.orgهر روز نوژا بانو میره سر گلدون گل خشک های من و یه دونه گل واسم میچینه

www.smilehaa.orgدیگه میز وسط مبل هم جای صخره نوردی نوژا بانو شده و روی اون وایمیسه

www.smilehaa.orgچاه آشپز خونه اکتشاف جدید نوژاست منم واسه اینکه دستشو نکنه توی چاه یه قمقمه  آب کردم گذاشتم روی سر چاه

www.smilehaa.orgتا کسی میاد خونمون نوژا فرار میکنه و قایم میشه

www.smilehaa.orgهمین که میبینه غذا دستمه با خنده فراوون فرار میکنه

www.smilehaa.orgمهربون شده حسابیییییییییی تا نازش میکنم خودشو واسم لوس میکنه و سرشو میذاره روی شونه ام

www.smilehaa.orgهر چی توی دهنشه یه ذرشو در میاره میده به ما که بخوریم اوج سخاوتش  اونجاست که پستونکشو میده به ما

www.smilehaa.orgکلمه بده رو یاد گرفته تا چیزی رو میخواد پشت سر هم میگه دده

 

 

www.smilehaa.orgوقتی خوابه تنها لحظاتی که میشه سیر بوسید  و نگاهش کرد

 

اخه وقت بیداره مثل آهوی گریز پا نمیتونم  حتی چند ثانیه هم نگهش دارم از بس دست و پا میزنه که فرار کنه ...

www.smilehaa.orgدندون هفتمش هم به سلامتی سر زده

www.smilehaa.orgبر عکس تاب سواری ؛عاشق سرسره بازیه وقتی میریم پارک از خنده های بلندش دلم غش میره

www.smilehaa.orgمستقل شده حسابیییییی وقتی راه میره اجازه نمیده کسی دستشو بگیره واگه سر راهش قرار بگیرم و راهشو ببندم تحت هیچ شرایطی مسیرشو عوض نمیکنه

www.smilehaa.orgتمام اتاقشو که من ١ ساعته مرتب کردم  سر٣ سوت بهم میریزه؛نوژا بانویه دیگههههههههههه

www.smilehaa.orgاگه کار بدی بکنه و من بهش چشم غره برم یه لبخند موزیانه بهم میزنه و به کارش ادامه میده

www.smilehaa.orgروزانه صد بار تلوزیون ما توسط شیرین بانو خاموش و روشن میشه

www.smilehaa.orgهر چیزی که گم بشه توی خونمون حتما توی گلدون کنار تلوزیون پیدا میشه وسایلی از قبیل کنترل سانترال و موس و...

www.smilehaa.orgتلوزیون هم یه وسیله جدید صخره نوردیه

www.smilehaa.orgکسی جرات نداره در یخچال رو باز کنه چون بلافاصله نوژا توی یخچاله

www.smilehaa.orgدو شب پیش داشتیم شام میخوردیم یه ذره غذا گذاشتم تو دهنش واسه لقمه بعدی  از نوژا صرار و از من انکار ؛که لقمه رو برداره و من هم نمیدادم یهو دیدم خانوم خانوما پشتشو کرده به ما و از آشپز خونه داره میره بیرون هر چی صداش میکنم جواب نمیده یعنی قهر کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دیگه کلی منت کشیدم تا لقمه رو ازم گرفته

عکسهاشم در اولین فرصت میذارم تو وبش

دختر گلم..........دوست دارم هوارتا

 




بازدید : 151 مرتبه | موضوع :
49
تاريخ : شنبه 7 آبان 1390 | نویسنده : اسما

bagh

خونه عمه زری

gol

دخترک من در حال گل چیدن

تاب سواری با عروسک کچل

نوژای وارونه

fathe miz

فتح میز توسط نوژا

با دست کاکائوی انتظار داره دوربینم بهش بدم

youghort

مراسم ماست خورون که نمیدونم نوژا ماست خورده یا ماست نوژا رو...

پ.ن:اون ظرفی که در گوشه سمت راست مشاهده میکنید همون ظرفی هست که گذاشتم روی سر چاه آشپز خونه تا نوژا دست به چاه نزنه.

 

 

 

 




بازدید : 158 مرتبه | موضوع : مسافرت
50
تاريخ : پنجشنبه 10 آذر 1390 | نویسنده : اسما

توی این یک هفته کلی بلا سر دخترکم اومدهشكلك هاي كلفاز >>www.kalfaz.blogfa.com<< اولیش توی عروسی بودیم نوژا هم که شکر خدا همش در حال حرکت بود یه لحظه ازش غافل شدم دیدم نیست همون موقع صدای گریه اش بلند شد .صداش از کنار پیست رقص می اومد همون موقع هم داشتن خطبه میخوندن دویدم طرفش دیدم رو زمین نشسته دستش  رو هم مشت کرده ٢ تا خانوم و ٢ تا آقا هم همونجا ایستاده بودن که خودشون رو کاملا زده بودن به نشنیدن واسه اینکه یکیشون محکم پا گذاشته بود رو دست دخترکم و جای پاشنه کفشش  پشت دست دخترکم حک شده بود.منو کارد میزدی خونم در نمیاومد اخه اصلا به روی خودشون نمی اوردن بیچاره دخترکم شكلك هاي كلفاز >>www.kalfaz.blogfa.com<<

یه بار دیگه هم همون شب نوژا نشسته بود رو صندلی؛ داشت می افتاد من گرفتمش که که مثلا نیافته که سرش محکم خورد به میز کلی گریه کرد بچم.

 باز دوباره چند روز بعدش مهمون داشتیم و نوژا واسه خودش داشت راه میرفت دقیقا کنار میز وسط ایستاد مهمونمون هم در حال حرف زدن و راه رفتن بود که محکم خورد به نوژا و عسل من با یه شوت جانانه خورد توی میز و گونه اش با شیشه بر خورد کرد و همون موقع کبود شد.بمیرم واسه دخترکم

دو شب پیش نوژا با عموش رفت بود بیرون و من هم رفتم پیاده روی وقتی برگشتم دیدم بابایی و عمو و دوستش دم در هستن و نوژا هم نیست .از نوژا پرسیدم گفتن خونه آقا جون که روبروی خونه ماست ؛هستش وقتی رفتم اونجااااااااااااا چشمتون روز بد نبینه دیدم روی بینیش پر از زخمه و خراش بر داشته داشتم میمردم گفتن خورده زمین کلی دلم گرفت آخه یه دختر به این کوچولویی چرا باید اینقدر بلا سرش بیاد دیشب هم خیلی خوابش میاومد سرشو گذاشته بود روی بالش  .که دیدم از زخم بینیش خون قطره قطره میچکه روی بالش دلم ریش شد و تا صبح خوابم نبرد از ناراحتی

و واسه یه بار دیگه(با ناراحتی هر چه تمامتر)مهمون واسمون اومد تو همون فاصله که رفتم پیشواز ؛گل دخترم با سر خورد توی در حال و  بالای ابروهاش بالا اومد و قرمز شدکلی نفسم  گریه کرد

من خیلی مامان بدیم که مراقب دخترم نیستم مگه نه؟

 




بازدید : 128 مرتبه | موضوع : روز شمار نوژا
52
تاريخ : دوشنبه 30 آبان 1390 | نویسنده : اسما
امروز توی این وبلاگ یه چیز جالب خوندم گذاشتم اینجا که شما هم استفاده کنید  http://fahimeh.niniweblog.com
/اگر يک قورباغه تيزهوش وشاد را برداريد وداخل يک  ظرف  آب جوش بيندازيد قورباغه چه کار مي کند؟
بيرون مي پرد!درواقع قورباغه فورا به اين نتيجه مي رسد که لذتي در کار نيست وبايد برود!
حالا اگر همين قورباغه يا يکي از فاميلهايش را برداريد وداخل يک ظرف آب سرد بيندازيد وبعد ظرف را روي اجاق بگذاريد وبتدريج به آن حرارت بدهيد قورباغه چه کار مي کند؟
استراحت ميکند...چند دقيقه بعد به خودش مي گويد:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنيد يک قورباغه آب پز آماده است.
نتيجه اخلاقي داستان!
زندگي به تدريج اتفاق مي افتد.ماهم مي توانيم مثل قورباغه داستانمان ابلهي کنيم وبه گرمای تدریجی آب عادت کنیم و وقت را از دست بدهيم وناگهان ببينيم که کار از کار گذشته است .همه ما بايد نسبت به جريانات زندگي مان آگاه وبيدار باشيم.
سوال؟
اگر فردا صبح از خواب بيدار شويد وببينيد که بيست کيلو چاق شده ايد نگران نمي شويد؟
البته که مي شويد!سراسيمه به بيمارستان تلفن مي زنيد :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !
 اما اگر همين اتفاق به تدريج رخ بدهد، يک کيلو اين ماه،يک کيلو ماه آينده و...آيا بازهم همين عکس العمل را نشان مي دهيد؟نه!با بي خيالي از کنارش مي گذريد.
براي کساني که  ورشکسته مي شوند ،اضافه  وزن  مي آورند يا طلاق  ميگيرند  يا آخر ترم  مشروط  مي شوند! اين حوادث دفعتا اتفاق نمي افتد يک ذره امروز،يک ذره فردا وسر انجام يک روز هم انفجار و سپس مي پرسيم :چرا اين اتفاق افتاد؟
زندگي ماهيت انبار شوندگي دارد.هر اتفاقي به اتفاق ديگر افزوده مي شود، مثل قطره هاي آب که صخره هاي سنگي را مي فرسايد.
اصل قورباغه اي به ما هشدار مي دهد که مراقب شرایطی که به آن عادت می کنید باشيد!
ما بايد هر روز اين پرسش را براي خود مطرح کنيم :به کجا دارم مي روم؟آيا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفي است بي درنگ بايد در کارهاي خود تجديد نظر کنيم.
خلاصه کلام
شايد اين نکته رعب انگيز باشد اما واقعيت اين است که هيچ ثباتي در کار نيست يا بايد به جلو پيش برويد يا بلغزيد وپايين بيفتيد.



بازدید : 179 مرتبه | موضوع : آموزنده
51
تاريخ : پنجشنبه 10 آذر 1390 | نویسنده : اسما

مامان به نوژا میگه:

مامان:ببعی میگه ؟؟؟؟

نوژا با دهان کاملا بسته:م م (بع بع)

مامان:گاوه میگه؟؟؟؟؟

نوژا بازم با دهان کاملا بسته :م م (ما ما)

مامان :سگه میگه؟؟؟؟؟

نوژا با دهان باز :آ آ(هاپ هاپ)

مامان: مرغه میگه؟؟؟

نوژا :ق ق ( قد قد قدا)

مامان:تعجبتعجب

نمیدونم چرا تو دنیای خورشید من همه حیوونها رو سایلنت هستن خنده

 

  

دخترکم خیلی لی لی حوضک و اتل متل دوست داره .کف دست منم لی لی حوضک میکنه.قایم موشک بازیش هم حرف نداره وقتی قایم میشه دیگه هیچ صدایی ازش در نمیاد و از جاش هم جم نمیخوره تا برم پیداش کنم.تازه وقتی من قایم میشم تا  منو پیدا میکنه خودش فرار میکنه.

دندون هشتم نوژا هم در اومد این دندون ؛دندون اسیابه آخه ٢ تا پایش در اومده حالا میخواد ته دیگ بخوره

خوابش در حد اعلا کم شده صبح با خودم بیدار میشه راس ساعت ٧......

همین که بابایی پاشو از در میذاره بیرون نوژا ناراحت میشه  و کلی گریه میکنه

تلفن رو بر میداره و تو خونه راه میره و فقط باباش حرف میزنه من فقط ٢ تا کلمه رو  میفهمم:بابا بایا یعنی بابا بیا

حالا.....نوبتی هم که باشه نوبت  عکسه

 

anar

مراسم انار خورون

انار

اینم یه کار خطرناک جدید دیگه از نوژا

نوژا

کلاه جدید نوژا

کلاه

یک خواب شیرین با شیر مهربون

شیرین بانو

عاشق کاکائو

cococococ

نوژا و نی نی دارن میرن گردش

نوژا و تاب جدیدش

تاب2تاب 4

اینم ار خورشید خانوم ما.... عاشقشم هوارتاااااااااا

 




بازدید : 299 مرتبه | موضوع : روز شمار نوژا
53
تاريخ : پنجشنبه 10 آذر 1390 | نویسنده : اسما

با نوژا رفتیم مغازه واسه تولد طناز لباس بخریم از بس که نوژا آتیش سوزوند آقای مغازه دار نوژا رو گذاشت تو ویترینش تا ما بتونیم خرید کنیم 

nuzha

  




بازدید : 135 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
54
تاريخ : پنجشنبه 10 آذر 1390 | نویسنده : اسما

 

دختر مستقل من دیگه لباسهاش و کفش و جورابشو خودش درمیاره خیلی سعی هم میکنه که بپوشتشون اما هنوز نمیتونه .

دختر مستقل من سعی میکنه غذاشو خودش بخوره .خیلی ناراحت میشه اگه قاشقشو از دستش بگیرم

دختر مستقل من دوست نداره موقع راه رفتن دستشو بگیرم

دختر مستقل من از کمر بند ایمنی بدش میاد چون محدودش میکنه

دختر مستقل مندوست داره وقتی میایم خونه اون کلیدو توی در بچرخونه

دختر مستقل من از یکجا نشستن و آرامش بیزاره

دختر مستقل من یاد گرفته چطور سر قطعات رو روی هم سوار کنه مثلا الان دیگه میتونه سر شیشه شیر خودشو ببنده و یاد گرفته سر شیشه اب معدنی رو ببنده

dividers

 




بازدید : 167 مرتبه | موضوع : روز شمار نوژا
55
تاريخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : اسما

نی نی و محرم

١٣٩٠/٩/١٣




بازدید : 156 مرتبه | موضوع : مسابقه
56
تاريخ : شنبه 26 آذر 1390 | نویسنده : اسما

نام: نوژا

نام پدر :محمد رضا/محل تولد:لار

نام مادر:اسما/محل تولد:شیراز

تارخ تولد:89/6/31 چهارشنبه/بیمارستان امام رضا

ساعت تولد:9صبح

وزن تولد:2300

قد هنگام تولد:49

وزن در یک سالگی:8700

قد در یک سالگی:76

اولین خندیدن با صدای بلند:١٢/10/89

آغاز به روروک سواری و سینه خیز رفتن:اردیبهشت 90

آغاز به  نشستن :7/اردیبهشت/90

آغاز به چهار دست و پا رفتن:31/خرداد/90

آغاز به ایستادن10/مرداد 90

آغاز به راه رفتن:14/شهریور/90

سوراخ کردن گوش:25/اردیبهشت90




بازدید : 152 مرتبه | موضوع : روز شمار نوژا
57
تاريخ : چهارشنبه 7 دی 1390 | نویسنده : اسما

روز شنبه 26/آذر /90 نوژا رو بردم خونه خاله فریبا .وقتی که رفتم دنبال نوژا بهم گفتن که از صبح تا حالا چیزی نخورده و همش حالت تهوع داشته یه بار هم بالا آورده .منم از ترس داشتم میمردم  که یعنی چش شده؟؟؟؟؟اومدیم خونه ا_س_ه_ا_ل هم بهش اضافه شده بود  منم داروی خونگی واسش دم کردم و بهش دادم و نهار هم بهش دادم و نوژا شروع کرد به بازی یه دفعه وسط بازی  هرچی خورده بود بالا آورد سر و صورتشو شستم و خوابوندمش تا عصر که بیدار شد دیدم خیلی وضع وخیمه آب میخوره بالا میاره و خیلی بی حاله ما هم سریع بردیمش دکتر از قضا شب هم مهمون داشتم واسه شام .دکتر گفت باید بستری شه که من قبول نکردم و یه آمپول زدیم  به نوژا و اومدیم خونه با یه پاکت دارو و یه عالمه استرس . نوژا که در اثر آمپول خوابید و مهمونی ما به خیر گذشت اما بعد مهمونی تب نوژای من بالا رفت و تا صبح مجبور شدیم چند بار پاشویش کنیم  قطره استامینوفن هم افاقه نمیکرد ونشون به اون نشون که نهضت همچنان ادامه داشت تا رور 3 شنبه منم که سر کار بی سر کار .......سه شنبه که تقریبا دختر نحیف من داشت خوب میشد افتاد به بی غذایی و دوباره مجبور شدیم بریم دکتر که باز کلی شربت اشتها اور نوشت و گفت اگه غذا نخورد..........سرم......... منم عین سنگ خشک شدم بلافاصله رفتیم خونه مامان جون و به زور و گریه فراوون بهش عسل و کشک و ......دادیم تا کمی جون بگیره لازم به ذکره که در اثر یه سهل انگاری نوژا ار شیر زده شد و دیگه شیشه نمیگیره آخه من به پیشنهاد بابایی اومدم شیرشو تو پودر orsحل کردم و دیگه نوژا شیشه نخورده تا حالا........و خلاصه ما تا 4 شنبه خونه مامان جون بودیم و عصر اومدیم خونه .یه روز 5 شنبه هم کم کم اندازه گنجیشک نون خورد_فقط_ از جمعه شب هم که من میخواستم یه خواب خوب بکنم که فردا با 3 %انرزی باقی مونده  برم سره کار..........دوباره تب  اومد سراغ خورشید من و تا دیشب تب داشت الان هم که یک شنبه است و باز هم دیشب شب بیداری داشتم تا 4 صبح امیدوارم امروز تبش قطع بشه وگرنه دوباره باید ببرمش پیش دکتر.یادم رفت دیروز یعنی شنبه بابایی امتحان داشت وقتی از سر جلسه اومد دیدم دولا دولاست من که فکر میکردم زیر بار امتحانات کمرش خم شده اما بابا گفت که تو اداره پرینتر اتاقشو بلند کرده و.....چشمتون روز بد نبینه از ساعت 12 شب هم بابایی معده درد هم به کمر دردش اضافه شد .وحالا  شدن 2 تا.خدا این چند روز رو واسم به خیر کنه اخه دیگه رمقی واسم نمونده .چشم شیطون کور گوشش هم کر....هنوز من سالمم


                امضا :یه مامان پرستار  با صفر درصد انرژی

                                                                                                  ٤/دی /90




بازدید : 133 مرتبه | موضوع : یه نوژای ضعیف
58
تاريخ : پنجشنبه 8 دی 1390 | نویسنده : اسما

سلام سلام صد تا سلام

امروز با یه انرژی زاید الوصفی اومدم سر کار وبا یه سبد بزرگ پر از تشکر واسه دوستای گلم گه تو این مدت جویای حال منو نوژا و بابایی شدن؛ دستتون درد نکنه از مهربونیهاتون و...........با چند تا خبر خوب اومدم

اولیش اینکه نوژای من تبش ار 2 شب پیش قطع شد ویک کم رنگ و روش باز شده و بازم شیطنت هاشو از سر گرفته اونم چه شیطنت هایاوه.اما من عاشق این شیطونیهاشم  کلی ذوقش میکنم که دوباره راه افتاده احساس میکنم اذیتهاش دوبرابر شده اخه چند روز آروم بوده همش جمع شده تو دل کوچکش و حالا داره رو میکنه

دوم اینکه بابای نوژا هم کمر دردش کمی تا قسمتی بهتر شده و حال معدش هم داره خوب میشه به امید خدا

 

یه خبر خوب دیگه اینکه بالاخره نوژا از توی شیشه اش آب خورد جای امیدواریه که شیر هم بخوره

حالا بریم سراغ کارهای جدید نوژا:

از وقتی مونس مامان و بردیم دکتر و آمپول زدیم و با سرنگ دارو میدادم؛یه کار جدید یاد گرفته نی نی کچل رو وارونه میکنه و چسب پشت لبلسشو باز میکنه و با سرنگ آمپول میزنه بهش بعد هم برش میگردونه و با رنگ تو دهنش فشار میده و میگه "ام" یعنی دقیقا همون کاری رو  که با خودش کردم با عروسکش میکنه

تازگیها دیگه پاشو تو دمپای رو فرشی های من میکنه و به زور دو قدم راه میره اگه هم از پاش در بیاد کلی گریه زاری راه میندازه .بعضی وقتها هم  دو تا پاشو تو یه لنگه دمپایی بکنه نوژا بانویه دیگه

دیگه اجازه نمیده خوراکی ها رو بذارم تو دهنش فقط در یه صورنت میشه اونم موقعی که ٢ تا قاشق دستش باشه و من بایه قاشق دیگه  با هزارو یک ترفند بذارم دهنش فکر کنید تو خونه ما روزانه چند تا قاشق کثیف میشه

تا در حال باز میشه دستاشو پشت سرش میگیره و سرشو میده جلو و میره پشت در وایمیسه و در و میبنده بعد میکوبه به در و میگه" ماما"؟ و تا من درو باز میکنم خم میشه و دستاشو میگیره وست پاشو با یه قیافه خاصی دندوناشو رو هم فشار مبده و میخنده چشماش هم میشه ٢ تا نخود .........حالا تصورکنید من چقدر واسش ضعف میکنم

اینم از نگین زندگی ما. عکساشم سعی میکنم تا فردا بذارم تو وبش

                                                                                  سه شنبه ٦/دی/ ١٣٩٠




بازدید : 139 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
60
تاريخ : چهارشنبه 14 دی 1390 | نویسنده : اسما

مسواک:

واسه نوژا مسواک و خمیر دندون خریدیم .اولش که مسواک نمیزد ؛یعنی اجازه نمیداد؛بعدش من مسواک زدم که یاد بگیره حالا دیگه مسواک از دستش نمیافته همش 11 تا دندون داره اما روزی 11 بار مسواک میزنه تازه با مسواکش من و بابا و لباس و فرش و همه وسایل خونه رو هم میخواد مسواک کنه منو میگی............

lمسواک

 دمپایی:

روزی بیست بار دمپایی های منو میپوشیه و میافته اما اصلا خسته نمیشه تمام شهر و گشتیم واسه دمپایی واسه نوژا خانوم ..اما سایز پاش نداشتن .تا اینکه در ادامه سفر دو روزه به بندر عباس،وطی یک عملیات موفقیت امیز یه جفت دمپایی سایز پای نوژا گلی  توی زیتون پیدا شد و ما هم در کوتاه ترین زمان خریدیمش و حالا با دمپایی های جدید درگیریم

دمپاییدمپایی2

قربون اون خنده شرت و پاهای لاک زده ات برم من

خرگوش حبابی:

واسه اینکه خودمون و از شر حباب درست کردن خلاص کنیم یه خرگوش واسه نوژا خریدیم که آهنگ میزنه و حباب درست میکنه .این حسن پیشرفت تکنولوژیه.دیگه لازم نیست کف صابون درست کنمو هی حباب بسازم زحمت ما افتاده گردن آقا خرگوشه که تقریبا 24 ساعته داره حباب درست میکنه بیچاره خرگوشه

حباب

 عینک:

نوژا بابایی رفته مغازه عمو میلاد که واسه بابا عینک بگیرن یه عینک هم نصیب نوژا شده دست عمو میلاد هم درد نکنه




بازدید : 168 مرتبه | موضوع : وسایل جدید
59
تاريخ : دوشنبه 12 دی 1390 | نویسنده : اسما

نوژا رو آماده کردم بریم بیرون هوس میکنم ازش یه عکس بگیرم:

nuzha

میگه الا و بلا دوربین بده

وقتی هم که دوربین نمیدم؛ تمام پوزیشنشو که یک ساعت وقت گذاشتم در عرض ٢ ثانیه میریزه به هم

حالا  من چه عکس العملی نشون بدم؟؟؟




بازدید : 143 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
72
تاريخ : چهارشنبه 23 فروردين 1391 | نویسنده : اسما

عسلک من هنوز عادت نکرده به تنها گذاشتنش توسط من.هنوز هر روز صبح باید سرشو شیره بمالن که رفتن من رو متوجه نشه اما بیشتر روزها صدای گریه و مامان مامان گفتنش رو میشنوم و روانی میشم اما مجبورم که برم .....چند روز پیش که با هم برمیگشتیم خونه ؛نوژا روی کنسول بین صندلی های جلوی ماشین نشته بود با زبون خودش بهم گفت" آنگ" یعنی آهنگ بذار تا واسش آهنگ گذاشتم دستشو دور بازوم حلقه کرد و سرشو گذاشت روی شونه ام  تا زمانی که رسیدیم خونه دلم میخواست زمان متوقف میشد و همه دنیا میشد لنز دوربین و اون لحظه رو واسه من ثبت میکرد تا ابد .نمیدونید چه حسی داشتم من توی اون دقیقه های شیرین


تا حالا دردونه من خودش بود و اسباب بازی هاش حالا منم باید کنارش باشم همیشه و توی لحظه به لحظه بازی هاش .تا یه لحظه میشینم که استراحت کنم دستم رو با دستهای کوچولوش میکشه و میگه" توپ تو"یعنی بریم توپ بازی یه دستمو میگیره میگه با هم بدوییم و وقتی دستامو میگره انگاری دنیا توی دستای منه

من و نوژا


دوست داره کفشهای منو بپوشه و راه بره

کفشهای من

 

......دستکشهای ظرفشویی منو دستش کنه

 بالشتشو بیاره و عین ما روی مبل بخوابه

فرشته من

وقتی میخوایم بریم بیرون عین من و بابا عینک آفتابی بزنه

عینک افتابی

توی کل زمستون به زور کلاه سرش میکردم حالا که هوا خوب شده 2 تا 2 تا کلاه میپوشه

کلاه


 با بابایی و نوژا رفتیم بیرون طبق معمول روی کنسول وسط نشسته یک لحظه دیدم محمد میگه نگاش کن تا نگاهش کردم دو تاییمون کلی خندیدیم آخه اومده بود جلد آفتابگیر ماشین رو کشیده بود روی سرش و تا روی چشماش اومده بود پایین و عین یه خانمو متین و موقر نشسته بود قیافش دیدنی بود

پ.ن :بعضی مواقع با بعضی آدمها هم صحبت میشی که فکر میکنی دارن تو عصر حجر سیر میکنن با این طرز تفکراتشون نسبت به جنسیت بچه ها




بازدید : 49 مرتبه | موضوع : روز شمار نوژا
62
تاريخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 | نویسنده : اسما

بالاخره سیزدهمین دندون نوژا هم در اومد.دندون نیش بالا سمت چپ .....کلی از دندون نیش میترسیدم آخه همه میگفتن خیلی به سختی در میاد اما خدا رو شکر به خیر گذشت .


 مامان: نوژا .........؟؟؟؟؟؟؟

نوژا:(نگاه شیطنت بار)

مامان:با بابا کجا رفتی؟

نوژا :با تاکید ........امام(حمام)

مامان:چیکار کردی؟

نوژا:اهه اهه(سرفه کرده )!!!!!!!!!!!!!!!

بازم مامان:نوژا رفتیم تو کوچه چی دیدیم؟

نوژا:تو تو

مامان:چیکار میکرد؟

نوژا:با یه صدای اروم .........(تیک)جیک

وقتی این نازو میبینی مگه میشه واسش ضعف نکنی......


با نوژا رفتیم بازار جلوی  در مغازه اسباب بازی فروشی کلی اسب و ماشین برقی و 2-3 تا توپ گذاشه همین میشه بلای جون من نوژا بس نشته کنار توپها ,جلوی در مغازه هی توپها رو بغل میکنه و با یه شوق ذاید الوصفی نشونم میده میگه: تو .... تو........یعنی توپه ها میبینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من نمیدونم این چه دختریه که فقط عاشق توپه.وقتی تو تلوزیون توپ ببینه که تا یکلی وقت اشاره میکنه و میگه:تو...............تو............تو.......




بازدید : 212 مرتبه | موضوع : روز شمار نوژا
61
تاريخ : دوشنبه 10 بهمن 1390 | نویسنده : اسما

 

 

                                 Free Animations

عزيزم بهترين انتخاب عمرم همراه شدن با تو در مسير زندگي است
هر چيز خوبي در دنيا فقط يکيست ٧شاخه گل به مناسبت هفتمین سالگرد عقدمان تقديمت ميکنم .تمام ياد آورهای  بهترين انتخاب زندگي ام را فراموش نميکنم




بازدید : 106 مرتبه | موضوع :
63
تاريخ : دوشنبه 1 اسفند 1390 | نویسنده : اسما

کم کم بوی عید میاد همراه با بوی بهار نارنج که منو میبره تا آسمونها .پارسال من از اول اسفند در تکاپوی خرید واسه گل دخترم بودم با یه شوق زاید الوصفی.چقد وسواس به خرج دادم واسه گل دخترم.(البته امسال هم کم نمیذارم)واسه طلایی که مامانم بهش داد واسه سفره هفت سینش واسه تک تک اتفاقاتش واسه همش وسواس میکردم در حد تیم ملی.1 سال گذشت چقدر شیرینه با تو بودن وقتی به دخترکم نگاه میکنم عاشق و عاشق تر میشم و از خدا میخوام بهم عمر بده تا بزرگ شدنش رو ببینم .......بگذریم........

وحالا نوژا:

بابایی کلی واسش بادکنک خریده و باد کرده که اگه یکیش ترکید بازم داشته باشه اما مگه این دختر راضی میشه اگه یه بادکنک بترکه تا یه ساعت غر غر و گریه که چرا ترکیده و همون بادکنک رو من باید باد کنم هر کاری هم بکنم نه یادش میره نه دست از نق زدن بر میداره تقصیر خودش نیست که اخه یه رگ سیدی داره


امروز نفسم 17 ماهه شد 17 ماهه که نفس به نفس هم میخوابیم و بیدار میشیم و بازی میکنیم وغذا میخوریم و......نفسم به نفست بنده و  من بیشتر دوست میدارمت از روز قبل حتی اگه پیشم نبودی بازم یک لحظه از نظرم دور نبودی .بد جوری نفسم شدی که یک ثانیه بی تو نفس نمیخواهم


نوژای من جدیدا قاط زده به حمام؛آب؛شیر و پارک میگه ابسوال هر چی هم میگیم بهش بازم حرف خودشو تکرار میکنه وقتی میخواد بگه "باشه" یا "مرسی"میگه:"س"تعجب

همین که زنگ درو میزنن یا موبایلامون زنگ میخوره با یه عجله خاصی میدوه و میاد میگه مامان مامان و میره طرف اون وسیله یعنی بیا که دیر شداااااا

وقتی قایم موشک بازی میکنیم نوژا یه تعصب خاصی روی یکی از مبلها داره و فقط و فقط اونجا قایم میشه

وقتی واسش شیر درست میکنم خودش بدو بدو میره روی تختش میخوابه

امان از زمانی که اسم در در بیاد خانوم قایم میشه پشت مبل و به هزار ترفند باید لباس تنش کنم خدا کنه زودتر هوا خوب بشه که دیگه از زیاد لباس پوشیدن خسته شده و نرسیدیم تو ماشین کلاهشو در آورده

همین که سوار ماشین میشه ضبط رو روشن میکنه و تا آخر صداشو باز میکنه و میرقصه بعد از چند دقیقه خاموشش میکنه و میگه"هاوش"یعنی  بسه دیگه "خاموش" با تلوزیون هم همینکارو میکنه به دلمون موند یه بار یه سریال ببینیم

ار حسنی "نه نه "رو  یاد گرفته هر چی بهش میگم میگه نه!!!!!!!!                            

                                                                                              90/12/01




بازدید : 99 مرتبه | موضوع : روز شمار نوژا
64
تاريخ : دوشنبه 8 اسفند 1390 | نویسنده : اسما

دو روز اخر هفته با خاله ها رفتیم قشم؛ نوژا هم تو کالسکه اش نشسته بود با هم رفتیم سر یه مغازه ؛یه لباس برداشتم و کنار نوژا گرفتم که ببینم اندازه است یا نه .اما دیدم بزرگه از شواهد امر هم پیدا بود که نوژا از لباس خوشش اومده حالا مگه نوژا لباس رو ول میکرد بغل کرده بود و محکم چسبونده بود به خودش و هر کاری میکردم پس نمیداد به هزارو یک ترفند ازش پس گرفتم .بعدش بهش فکر میکردم که خدای من نوژا داره بزرگ تر  و مستقل تر میشه ؛یه لحظه استرس گرفتم................ چند وقته دیگه من و نوژا با هم دچار اختلاف نظر میشیم  چه عکس العملی باید نشون بدم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نکنه مجبور بشیم نظرهامونو بهم تحمیل کنیم


چند روز پیش داشتم فیلمها و عکسها رو مرتب میکردم یه فیلم بود که مربوط میشد به 1سال و یک ماهگی نوژا که داشت از روی مبل بالا میرفت ؛وقتی فیلم رو دیدم احساس کردم چقدر نوژا بزرگ شده و تغییر کرده .دلم لرزید با خودم گفت اخ که دخترم داره بزرگ میشه و من حالیم نیست از بس که به هم وابسته ایم و تمام وجودمه

                                                                       ١٣٩٠/١٢/٠٨  

                          


     




بازدید : 126 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
68
تاريخ : چهارشنبه 9 فروردين 1391 | نویسنده : اسما

موقع سال تحویل قرار شد بریم خونه خاله رویا همه اونجا جمع بودن اما از اونجایی که هر چی بیشتر عجله کنی دیرتر میرسی؛ما 10ثانیه مونده به سال تحویل آماده شدیم و سر سفره خودمون نشستم شما هم که عاشق عنابی فکر کردی سماخها عناب هستن و شروع کردی به خوردن دیگه موقع سال تحویل بود و نمیشد کاری کرد پس بیخیال شدمخنده

روز دوم عید با آقا جون و عمو روح الله رفتیم کازرون بد نبود اما خیلی خسته و اذیت شدی دختر خیلی خانومی بودی صرف نظر از رفت و آمد های زیادت به جلو

اونجا هم که بودیم یه شب رفتیم سید حسین که هوا خیلی سرد بود رفتی استخر توپ با هستی و حدیث تو هم به قول خودت عاشق توپ تو(توپ) وقتی اونجا تعطیل شد تا زمان خواب ایراد توپ داشتی بابا هم مجبور شد بره به آقاهه رو بزنه که بهش چند تا توپ قرض بده واسه شما سوال

دیروز مورخ 91/1/7 شاخ غول واکسن 1٨ ماهگی رو شکستی دیگه واکسنها رفتن تا 7 سالگی خدا روشکر بر خلاف چیزهایی که شنیده بودم تب نکردی اما در حد اعلا غر زدی

پ.ن فعلا از عکس خبری نیست چون که کامپیوترمون خرابه اخه نوژا دکمه پاورشو از بس فشار داده افتاده داخلش مدرک بابا هم که به درد خودش میخوره واسه اینکه واسه خونه وقت نداره ه ه ه ه ه.باید ببریم بیرون درستش کنیم تا بتونم عکس بذارم

 




بازدید : 78 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
71
تاريخ : شنبه 19 فروردين 1391 | نویسنده : اسما

بالاخره نوبت پست به سال 91 رسید این هم عکسهای سال 91

ل تحویل

این عکس مربوط میشه به چند دقیقه بعداز سال تحویل .خواب الوده بودن دخترکم هم توی عکس کاملا پیداست

عید دیدنی

نوژا با طناز و مهدی در عید دیدنی خونه خاله رویا

کازرون

این عکس مربوط میشه به روز سوم فروردین در کازرون .دست و صورتشو و از بس کرم مالی کردم دارن برق میزنن

هفت خانهفت خان

وقتی از کازرون بر میگشتم وقتی رسیدیم شیراز نهار رو توی هفت خان خوردیم منم اجازه دادم خودش غذاشو بخوره با دستهاش کیفی میکرد که نگو و نپرس 2 بار زیر صندلی نوژا رو تمیز کردن خجالت از بس که غذاشو میریخت روی زمین این هم ژله است که داره میخوره اونم با دستزبان.تمام سر و صورتش زرد شده بود از بس غذا مالیده بود بهشون .توی عکس بالایی مشغول خوردن میوه است بعد از اتمام غذا فکر کنم فجیع بودن قیافش کاملا مشهود باشه




بازدید : 41 مرتبه | موضوع : عیدانه
67
تاريخ : يکشنبه 28 اسفند 1390 | نویسنده : اسما

 امروز اومدم دفتر خاطرات امسال رو با تمام خاطرات خوب با تو بودن را ببندم.امیدوارم سال91 سال خیلی خوبی واسه همه باشه ماهم داخلشون.دختر گلم بیا با هم دعا کنیم 

یا مقلب القلوب والابصار امسال رو سال خوشی هامون قرار بده خوشی همه مردم دنیا همه و همه ....دعا میکنیم دستهای مردونه همه باباها همیشه پر باشه ،پر باشه از سخاوت و مهربونی همیشه دستهاشون تکیه به همت و  زانو خودشون باشه نه تکیه به دستای یه نفر دیگه

یا مدبر الیل وانهار سایه همه پدر مادر های مهربونو بالا سر بچه هاشون نگه دار و همیشه گلهای خوشکلمون رو سالم و شاداب نگه دار

یا محول الحول والاحوال کینه ها رو از دل همه پاک کن و به جاش مهربونی بذار تا امسال یه سالی باشه پر از مهربونی و لبخند

حول حالنا الی احسن الحال خدایا کمکون کن تا بتونیم بچه هامونو به بهترین نحو تربیت کنیم که بعدا پشیمون حاصل نکنیم خداوندا... دخترم رو به دستهای قدرتمند تو میسپارم تا همیشه وهمیشه و همیشه حتی یه زمانی که من دیگه نیستم که به یاری تو  مراقبش باشم ,نگهدارش باشی و هیچوقت تنهاش نذاری

                       آمین  

                                        سال نو مبارک

                                                                              یکشنبه 28/12/90




بازدید : 64 مرتبه | موضوع :
66
تاريخ : چهارشنبه 24 اسفند 1390 | نویسنده : اسما

من در عجب بعضی از آدمها هستم .چقدر یه انسان میتونه عین یه آفتاب پرست رنگارنگ و همون موقع عین یه روباه دروغگو  ومثل یه کفتار کثیف باشه .بعضی مواقع حالم از بعضی دوستی ها بهم میخوره.با خودم فکر میکنم این منم که با یه همچین آدمهایی دوستی گرفتم و حالیم نیست؟باهاشون نشست و برخاست دارم و دخترم داره کنارشون بزرگ میشه و تکون نمیخورم همش چشامو بستم و قدرت عکس العمل ندارم. فکرم تلخ شده از تلخی رفتار و زبان اونها. خیلی زبان و گفتار و رفتار تلخ دیده بودم از بعضی آدمها اما نگاه تلخ نه .با خودم فکر میکنم اینهاتو تنهایی خودشون  چطور فکر میکنند؟چقدر قدر دلم از این آدمهای کثیف به ظاهر دوست پُره .  خدایا خالیم کن ....... 

پ.ن:معذرت میخوام اگه نوشته ام بد مزه بود اما دلم خیلی پره




بازدید : 87 مرتبه | موضوع : آموزنده
65
تاريخ : يکشنبه 14 اسفند 1390 | نویسنده : اسما
این مطلبو جایی خوندم خیلی خوشم اومد واسه دخترم میذارمش
کاش
بیشتر از صورت مهربان خدا
می گفتند
تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را
خودم برای فرزندم می‌گویم. یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم
وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند
و بعد از یاد ببرد
 
فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را
همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است
 
اول از همه مرگرا برایش تعریف می‌کنم
پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد
پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد
برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند
که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود
 
 
برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد
و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند
اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی... ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است

خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلافقط مال آدم بزرگ‌هاست
آنقدر که درآنهاهراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست
 
بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید
روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند
آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن
یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت
 
دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت
شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند
شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش
 
 
 
می‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید
یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود
باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را
به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند
و دیدن دیگریِ خوشحالبرای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد
باید بداند که حسود است
حسود است و این به معنی محق بودنش نیست.به معنی محق نبودن دیگری هم نیست
 
 
 
حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد
شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند
از راه آن احساسبزرگ‌تر شود و آزاده‌تر
 
 
 
می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست
ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است
و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد
خسته شدن هیچ ایرادی ندارد
 
 
 
برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد
حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند
ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد
و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش
چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند
و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد
 
 
می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد
که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود
که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم
و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود
پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند
همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او
 
می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است
که از من دِینی به گردن او نیست.
که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست
برای من او آزاد است.
می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم
و همه‌ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم می‌ریزم
 
 
و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا
بدون عشق نمی‌ارزد
حتی اگر من بگویم

 




بازدید : 100 مرتبه | موضوع : آموزنده
69
تاريخ : دوشنبه 14 فروردين 1391 | نویسنده : اسما

شب دوازده فروردین از سرمای بیرون همه تو چادر نشستیم .نوژا هم واسه خودش بین بقیه میچرخه .بابا خسته است سرشو میذاره روی پاهای من .از دور چشمای نوژا برق میزنه به سرعت میاد طرف ما و میشینه روی پاهام و با دست سر باباشو میزنه کنار که اینجا نخواب . بابا بلند میشه اجبارا . واسه بار دوم من سرمو میذارم روی پای بابا دوباره بدو بدو میاد و سر منو بلند میکنه و خودش میاد سرشو میذاره روی پاهای من که نه من بخوابم نه باباخنده

لبریز از شوق میشم بخاطر حس مالکیتش نسبت به ما این اولین حسادت کردن بود تا حالا همچین کارایی ندیده بودم ازش حتی نسبت به اسباب بازی هاش

                                  دردونه من ..........عاشقتم هوارتا    

                                                            ١٣٩١/١/١٤

 

 

 




بازدید : 51 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
73
تاريخ : دوشنبه 28 فروردين 1391 | نویسنده : اسما

 آب؛شیر؛حمام:آب       نینی:عروسک و نینی های واقعی       اَتا(ata):اسما        اَمد(amad):محمد        آنا:نوژا       دادا:داداش      تاتا:طناز        اَم(am):تمام خوردنی های جامد       کاکا:کاکائو       توتو:پیشی و پرنده ها       آلَ(ala):خاله       عمَ(ama):عمه       آمو:عمو      تِ تِ:گل     توپو:توپ    دَدَ:دردر      ماما:مامان       بابا:بابا           تاتا:حدیث       بَث:بس       باث:باز      اَ اَ:هر چیز بد      آنگ:آهنگ       نه نه:کلیپ حسنی      هوش(haosh):خاموش      نانا:نازی      دٍده:بده       اَنه:مال منه      دودو:صدای قطار      مامان (با صدای بلند):وقتی کار بد کرده و ترسیده      آپ آپ:صدای سگ      بع:ببعی و صدای ببعی       قو قو:قورباغه و صدای قورباغه    سی:مرسی؛باشه      نَنام:سلام       آگا:آقا     




بازدید : 28 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
74
تاريخ : دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 | نویسنده : اسما

هر روز شاهد بزرگتر شدن پاره تنم هستم روز به روز تغییر میکنی و من ثانیه به ثانیه اش لبریز از عشق میشم لبریز از عشق مادری و با تک تک سلولهام خدا را شاکرم برای تپیدن قلبم برای تو .هر شب که چشمای نازت رو روی  تمام دنیا میبندی و هر صبح وقتی چشمان خندانت را به روی من  باز میکنی تمام دنیا توی چشام  جمع میشه و همش میشه یک لحظه  ...............منم توی همون لحظه محو میشوم از دنیا دیگه دخترم الان ا سال 7 ماه و 18 روز شه و دایره کلماتش وسیع تر میشه  و با هر کلمه جدیدی که میگه من شادتر میشم و امیدوارتر به زندگی.......... به قول دوستی

                                       ...... و تنها به خدا میسپارمت

                                                  لحظه هایت آرام دخترکم

                                                              دوشنبه 18 اردیبهشت1391




بازدید : 7 مرتبه | موضوع : به دخترکم
76
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1391 | نویسنده : اسما

زمان :1391/2/30

مکان:داخل ماشین

افراد حاضر :مامان و بابا و نوژا گلی

از کنار پارک رد میشیم منو بابا مشغول صحبتیم .تا چشمش میوفته به پارک با یه شوق خاصی میگه :گا .....گا(پارک) من و بابا هم که خسته ایم به روی خودمون نیاوردیم .از کنارش که گذشتیم نوژا شعر تاب تاب میخونه تا دلمون بسوزه ببریمش پارک.......

نیم ساعت بعد...........بازم توی ماشین:

نوژا زیر شالم قایم شده

_مامان رو به بابا:نوژا نیست؟ (دستش رو از زیر شالم در میاره )

_مامان:کجا رفته؟

_نوژا:گا(پارک)

بچم هنوز تو فکره پارک بود

 

 




بازدید : 1 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
75
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 | نویسنده : اسما

از وقتی هوا خوب شده پارک رفتن ما هم شروع شده .با وجود مشغله کاری زیاد من ومخصوصا بابایی باز هم سعی میکنیم پارک رفتن رو فراموش نکنیم .نوژا هم که عاشق نی نی ها و پارک یا به قول نوژا"گا".از کنار پارک که رد میشیم نوژا با شوق و ذوق خاصی من و بابایی رو صدا میزنه و میگه "گا" "گا"یعنی میبینید؟؟؟؟؟؟؟؟ پارکه ها!!!!!!!!!!! وقتی میریم قلعه بادی بالا رفتنش از قلعه بادی دیدنیه یه ردیف بچه پشت سرش قطار میشن تا نوژا بره بالا دلم غش میره واسه ذوق کردناش وقتی از سرسره قلعه بادی میاد پایین اما به جاش موهام سفید میشه تا اینکه نوژا بازیش تموم شه همش میترسم بچه های بزرگتر باهاش برخورد کنن آخه همیشه عضو کوچیک قلعه بادیه


هر بار که از خونه میریم بیرون اگه کسی ازش بپرسه کجا بودی میگه پارک بودم.سوال

به نوژا میگیم به به چه لباس قشنگی کی برات خریده ؟تاحالا میگفت بابا اما تازگی میگه عمه......خوش به حال عمه ها که نوژا رو سفیدشون میکنه.

دیگه جمله میبنده عسل بانوی من اما 2 کلمه ای:بابا یفت.

اگه یه مرد غریبه رو ببینه با چشمای گشاد میگه آگا یعنی آقا.

فیلم به دنیا اومدنش رو گذاشتم بهش میگم نینی چیکار میکنه  لباش رو کج میکنه والکی گریه میکنه.

فیلم چند ماهگیشو میذارم واسش ...توی فیلم میگم نوژا بگو آقا ....یه دفعه برمیگرده و نگاهم  میکنه و میگه آگا.

هر جا بریم که عروسک داشته باشن اولین کاری که میکنه اینه که لباس عروسکا رو در میاره.بابایی یه عروسک  از گچین واسه نوژا آورده که موهاش گیسه و دامن پوشیده بوووووووود و شعر دامن من چین چینیه رو میخونه ..اما نوژا موهاشو کنده لباسش هم در آورده وقتی که عروسک شروع میکنه به خوندن چندشم میشه که چشمم بیفته به عروسک ببخت برگشته


چند شب پیش نوژا سرما خورده بود و تب داشت از توی خواب هذیون میگفت اما به زبون خودش با چشمای بسته دست میکشید روی صورتم و دست میزد به گوشم و میگفت "گوس"(گوش)دست میکشید به موهام و میگفت "مو"بعد یه دفعه میگفت "ناناس "(طناز)یه چند ثانیه بعد میگفت "گا" یه ثانیه بعد میگفت " نی نی"تو اوج ناراحتی خنده ام گرفته بود از کاراش .


وقتی کار بدی انجام میده میگم بهش:نوژا نکن مامان اونم همینطور که کارشو ادامه میده میگه "س"یعنی باشه اما هنوز دست از کارش نکشیده!!!!!!!!!!


بابا دوست شده در حد تیم ملی از پشت تلفن که صدای باباشو میشنوه گریه میکنه و تو خونه مرتب صداش میکنه و واسش اشک میریزه اما همین که میاد خونه دیگه خیالش راحت میشه و طرفش هم نمیره


هنوز پرسه فرار من از دست نوژا ادامه داره


پ.ن:چند سال قبل جایی خونده بودم  که تجربه هر آدمی به قد عمر همه آدمهاست حالا معنیشو میفهمم و بهش رسیدم .حالا میفهمم که اگه هرکس میخواست همه چیزو خودش تجربه کنه تا به یه جایی برسه هنوز آدمها توی غار بودن .




بازدید : 6 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد