بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
دخترم نوژا
دخترم نوژا
نوژا در فارسی به معنی سر سبز و با طراوت
تاريخ : چهارشنبه 30 آذر 1390 | نویسنده : اسما

اینجا به بهانه ی دخترکم می نویسم ... عشق این روزها و امید آینده ام که زندگی ما را از روز ٨٩/٦/٣١ با آمدنش سرسبزتر  و با طراوت تر کرد

                




بازدید : مرتبه | موضوع :
76
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1391 | نویسنده : اسما

زمان :1391/2/30

مکان:داخل ماشین

افراد حاضر :مامان و بابا و نوژا گلی

از کنار پارک رد میشیم منو بابا مشغول صحبتیم .تا چشمش میوفته به پارک با یه شوق خاصی میگه :گا .....گا(پارک) من و بابا هم که خسته ایم به روی خودمون نیاوردیم .از کنارش که گذشتیم نوژا شعر تاب تاب میخونه تا دلمون بسوزه ببریمش پارک.......

نیم ساعت بعد...........بازم توی ماشین:

نوژا زیر شالم قایم شده

_مامان رو به بابا:نوژا نیست؟ (دستش رو از زیر شالم در میاره )

_مامان:کجا رفته؟

_نوژا:گا(پارک)

بچم هنوز تو فکره پارک بود

 

 




بازدید : 1 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
75
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 | نویسنده : اسما

از وقتی هوا خوب شده پارک رفتن ما هم شروع شده .با وجود مشغله کاری زیاد من ومخصوصا بابایی باز هم سعی میکنیم پارک رفتن رو فراموش نکنیم .نوژا هم که عاشق نی نی ها و پارک یا به قول نوژا"گا".از کنار پارک که رد میشیم نوژا با شوق و ذوق خاصی من و بابایی رو صدا میزنه و میگه "گا" "گا"یعنی میبینید؟؟؟؟؟؟؟؟ پارکه ها!!!!!!!!!!! وقتی میریم قلعه بادی بالا رفتنش از قلعه بادی دیدنیه یه ردیف بچه پشت سرش قطار میشن تا نوژا بره بالا دلم غش میره واسه ذوق کردناش وقتی از سرسره قلعه بادی میاد پایین اما به جاش موهام سفید میشه تا اینکه نوژا بازیش تموم شه همش میترسم بچه های بزرگتر باهاش برخورد کنن آخه همیشه عضو کوچیک قلعه بادیه


هر بار که از خونه میریم بیرون اگه کسی ازش بپرسه کجا بودی میگه پارک بودم.سوال

به نوژا میگیم به به چه لباس قشنگی کی برات خریده ؟تاحالا میگفت بابا اما تازگی میگه عمه......خوش به حال عمه ها که نوژا رو سفیدشون میکنه.

دیگه جمله میبنده عسل بانوی من اما 2 کلمه ای:بابا یفت.

اگه یه مرد غریبه رو ببینه با چشمای گشاد میگه آگا یعنی آقا.

فیلم به دنیا اومدنش رو گذاشتم بهش میگم نینی چیکار میکنه  لباش رو کج میکنه والکی گریه میکنه.

فیلم چند ماهگیشو میذارم واسش ...توی فیلم میگم نوژا بگو آقا ....یه دفعه برمیگرده و نگاهم  میکنه و میگه آگا.

هر جا بریم که عروسک داشته باشن اولین کاری که میکنه اینه که لباس عروسکا رو در میاره.بابایی یه عروسک  از گچین واسه نوژا آورده که موهاش گیسه و دامن پوشیده بوووووووود و شعر دامن من چین چینیه رو میخونه ..اما نوژا موهاشو کنده لباسش هم در آورده وقتی که عروسک شروع میکنه به خوندن چندشم میشه که چشمم بیفته به عروسک ببخت برگشته


چند شب پیش نوژا سرما خورده بود و تب داشت از توی خواب هذیون میگفت اما به زبون خودش با چشمای بسته دست میکشید روی صورتم و دست میزد به گوشم و میگفت "گوس"(گوش)دست میکشید به موهام و میگفت "مو"بعد یه دفعه میگفت "ناناس "(طناز)یه چند ثانیه بعد میگفت "گا" یه ثانیه بعد میگفت " نی نی"تو اوج ناراحتی خنده ام گرفته بود از کاراش .


وقتی کار بدی انجام میده میگم بهش:نوژا نکن مامان اونم همینطور که کارشو ادامه میده میگه "س"یعنی باشه اما هنوز دست از کارش نکشیده!!!!!!!!!!


بابا دوست شده در حد تیم ملی از پشت تلفن که صدای باباشو میشنوه گریه میکنه و تو خونه مرتب صداش میکنه و واسش اشک میریزه اما همین که میاد خونه دیگه خیالش راحت میشه و طرفش هم نمیره


هنوز پرسه فرار من از دست نوژا ادامه داره


پ.ن:چند سال قبل جایی خونده بودم  که تجربه هر آدمی به قد عمر همه آدمهاست حالا معنیشو میفهمم و بهش رسیدم .حالا میفهمم که اگه هرکس میخواست همه چیزو خودش تجربه کنه تا به یه جایی برسه هنوز آدمها توی غار بودن .




بازدید : 6 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
74
تاريخ : دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 | نویسنده : اسما

هر روز شاهد بزرگتر شدن پاره تنم هستم روز به روز تغییر میکنی و من ثانیه به ثانیه اش لبریز از عشق میشم لبریز از عشق مادری و با تک تک سلولهام خدا را شاکرم برای تپیدن قلبم برای تو .هر شب که چشمای نازت رو روی  تمام دنیا میبندی و هر صبح وقتی چشمان خندانت را به روی من  باز میکنی تمام دنیا توی چشام  جمع میشه و همش میشه یک لحظه  ...............منم توی همون لحظه محو میشوم از دنیا دیگه دخترم الان ا سال 7 ماه و 18 روز شه و دایره کلماتش وسیع تر میشه  و با هر کلمه جدیدی که میگه من شادتر میشم و امیدوارتر به زندگی.......... به قول دوستی

                                       ...... و تنها به خدا میسپارمت

                                                  لحظه هایت آرام دخترکم

                                                              دوشنبه 18 اردیبهشت1391




بازدید : 7 مرتبه | موضوع : به دخترکم
73
تاريخ : دوشنبه 28 فروردين 1391 | نویسنده : اسما

 آب؛شیر؛حمام:آب       نینی:عروسک و نینی های واقعی       اَتا(ata):اسما        اَمد(amad):محمد        آنا:نوژا       دادا:داداش      تاتا:طناز        اَم(am):تمام خوردنی های جامد       کاکا:کاکائو       توتو:پیشی و پرنده ها       آلَ(ala):خاله       عمَ(ama):عمه       آمو:عمو      تِ تِ:گل     توپو:توپ    دَدَ:دردر      ماما:مامان       بابا:بابا           تاتا:حدیث       بَث:بس       باث:باز      اَ اَ:هر چیز بد      آنگ:آهنگ       نه نه:کلیپ حسنی      هوش(haosh):خاموش      نانا:نازی      دٍده:بده       اَنه:مال منه      دودو:صدای قطار      مامان (با صدای بلند):وقتی کار بد کرده و ترسیده      آپ آپ:صدای سگ      بع:ببعی و صدای ببعی       قو قو:قورباغه و صدای قورباغه    سی:مرسی؛باشه      نَنام:سلام       آگا:آقا     




بازدید : 28 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
72
تاريخ : چهارشنبه 23 فروردين 1391 | نویسنده : اسما

عسلک من هنوز عادت نکرده به تنها گذاشتنش توسط من.هنوز هر روز صبح باید سرشو شیره بمالن که رفتن من رو متوجه نشه اما بیشتر روزها صدای گریه و مامان مامان گفتنش رو میشنوم و روانی میشم اما مجبورم که برم .....چند روز پیش که با هم برمیگشتیم خونه ؛نوژا روی کنسول بین صندلی های جلوی ماشین نشته بود با زبون خودش بهم گفت" آنگ" یعنی آهنگ بذار تا واسش آهنگ گذاشتم دستشو دور بازوم حلقه کرد و سرشو گذاشت روی شونه ام  تا زمانی که رسیدیم خونه دلم میخواست زمان متوقف میشد و همه دنیا میشد لنز دوربین و اون لحظه رو واسه من ثبت میکرد تا ابد .نمیدونید چه حسی داشتم من توی اون دقیقه های شیرین


تا حالا دردونه من خودش بود و اسباب بازی هاش حالا منم باید کنارش باشم همیشه و توی لحظه به لحظه بازی هاش .تا یه لحظه میشینم که استراحت کنم دستم رو با دستهای کوچولوش میکشه و میگه" توپ تو"یعنی بریم توپ بازی یه دستمو میگیره میگه با هم بدوییم و وقتی دستامو میگره انگاری دنیا توی دستای منه

من و نوژا


دوست داره کفشهای منو بپوشه و راه بره

کفشهای من

 

......دستکشهای ظرفشویی منو دستش کنه

 بالشتشو بیاره و عین ما روی مبل بخوابه

فرشته من

وقتی میخوایم بریم بیرون عین من و بابا عینک آفتابی بزنه

عینک افتابی

توی کل زمستون به زور کلاه سرش میکردم حالا که هوا خوب شده 2 تا 2 تا کلاه میپوشه

کلاه


 با بابایی و نوژا رفتیم بیرون طبق معمول روی کنسول وسط نشسته یک لحظه دیدم محمد میگه نگاش کن تا نگاهش کردم دو تاییمون کلی خندیدیم آخه اومده بود جلد آفتابگیر ماشین رو کشیده بود روی سرش و تا روی چشماش اومده بود پایین و عین یه خانمو متین و موقر نشسته بود قیافش دیدنی بود

پ.ن :بعضی مواقع با بعضی آدمها هم صحبت میشی که فکر میکنی دارن تو عصر حجر سیر میکنن با این طرز تفکراتشون نسبت به جنسیت بچه ها




بازدید : 49 مرتبه | موضوع : روز شمار نوژا
71
تاريخ : شنبه 19 فروردين 1391 | نویسنده : اسما

بالاخره نوبت پست به سال 91 رسید این هم عکسهای سال 91

ل تحویل

این عکس مربوط میشه به چند دقیقه بعداز سال تحویل .خواب الوده بودن دخترکم هم توی عکس کاملا پیداست

عید دیدنی

نوژا با طناز و مهدی در عید دیدنی خونه خاله رویا

کازرون

این عکس مربوط میشه به روز سوم فروردین در کازرون .دست و صورتشو و از بس کرم مالی کردم دارن برق میزنن

هفت خانهفت خان

وقتی از کازرون بر میگشتم وقتی رسیدیم شیراز نهار رو توی هفت خان خوردیم منم اجازه دادم خودش غذاشو بخوره با دستهاش کیفی میکرد که نگو و نپرس 2 بار زیر صندلی نوژا رو تمیز کردن خجالت از بس که غذاشو میریخت روی زمین این هم ژله است که داره میخوره اونم با دستزبان.تمام سر و صورتش زرد شده بود از بس غذا مالیده بود بهشون .توی عکس بالایی مشغول خوردن میوه است بعد از اتمام غذا فکر کنم فجیع بودن قیافش کاملا مشهود باشه




بازدید : 41 مرتبه | موضوع : عیدانه
70
تاريخ : پنجشنبه 17 فروردين 1391 | نویسنده : اسما

تازه لباس تمیز تنش کرده ام.تصمیم گرفتیم بریم بیرون میرم که آماده بشم ؛بعد از آماده شدن یه لحظه به ذهنم رسید که چرا نوژا صداش در نمیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر چی صداش میکنیم جواب نمیده رفتم تو اتاقش دیدم یه آدم برفی نشسته با 2 تا چشم براق که اصلا هم نترسیده

من که آماده ی آماده بودم بابای بیچاره مجبور شد ببرتش حمام میگفت هر چی میشستم که تمیز نمیشد آخه سودو کرم عین چسب میچسبه .تقریا تمام کرم رو روی خودش و  موکت و فرشنگران ریخته بود یه جوری هم نگات میکنه که دلت نمیاد دعواش کنی آخر سر هم مجبور شدم تنهایی برم بیرون چون هوا سرد بود و بابا و نوژا تازه از حمام اومده بودن و بابایی ترجیح داد توی خونه بمونن

پ.ن:سودو کرم مخصوص پای بچه هاست


داریم آماده میشیم که بریم عروسی تصمیم گرفتم لاک بزنم .بعد از اتمام کارم  لاک رو گذاشتم روی میز توالت غافل از اینکه نوژا دستش میرسه به اونجاهیپنوتیزم یه ثانیه بعد از بیرون اومدن از اتاق یادم اومد سریع برگشتم اما دیگه کار از کار گذشته بود و توی یک اقدام ضربتی تمام میز توالت و موکت و فرش و صد البته سرو صورت نوژا لاکی شده بودن که باز هم بابای مهربون مجبور شد با پد لاک پاک کن دستو صورتشو پاک کنه .تازه اینقدر نوژا ناراحت شده بود که چرا دارین به به منو پاک میکنید

نوژا و لاک

پ.ن1: به خاطر عجله زیاد از صورتش یادم رفت عکس بگیرم

پ.ن2: این پست جا موند به خاطر اینکه کامپیوترمون خراب بود نمیشد عکس بذارم این پست هم فقط با عکس جالب بود




بازدید : 57 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
69
تاريخ : دوشنبه 14 فروردين 1391 | نویسنده : اسما

شب دوازده فروردین از سرمای بیرون همه تو چادر نشستیم .نوژا هم واسه خودش بین بقیه میچرخه .بابا خسته است سرشو میذاره روی پاهای من .از دور چشمای نوژا برق میزنه به سرعت میاد طرف ما و میشینه روی پاهام و با دست سر باباشو میزنه کنار که اینجا نخواب . بابا بلند میشه اجبارا . واسه بار دوم من سرمو میذارم روی پای بابا دوباره بدو بدو میاد و سر منو بلند میکنه و خودش میاد سرشو میذاره روی پاهای من که نه من بخوابم نه باباخنده

لبریز از شوق میشم بخاطر حس مالکیتش نسبت به ما این اولین حسادت کردن بود تا حالا همچین کارایی ندیده بودم ازش حتی نسبت به اسباب بازی هاش

                                  دردونه من ..........عاشقتم هوارتا    

                                                            ١٣٩١/١/١٤

 

 

 




بازدید : 51 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
68
تاريخ : چهارشنبه 9 فروردين 1391 | نویسنده : اسما

موقع سال تحویل قرار شد بریم خونه خاله رویا همه اونجا جمع بودن اما از اونجایی که هر چی بیشتر عجله کنی دیرتر میرسی؛ما 10ثانیه مونده به سال تحویل آماده شدیم و سر سفره خودمون نشستم شما هم که عاشق عنابی فکر کردی سماخها عناب هستن و شروع کردی به خوردن دیگه موقع سال تحویل بود و نمیشد کاری کرد پس بیخیال شدمخنده

روز دوم عید با آقا جون و عمو روح الله رفتیم کازرون بد نبود اما خیلی خسته و اذیت شدی دختر خیلی خانومی بودی صرف نظر از رفت و آمد های زیادت به جلو

اونجا هم که بودیم یه شب رفتیم سید حسین که هوا خیلی سرد بود رفتی استخر توپ با هستی و حدیث تو هم به قول خودت عاشق توپ تو(توپ) وقتی اونجا تعطیل شد تا زمان خواب ایراد توپ داشتی بابا هم مجبور شد بره به آقاهه رو بزنه که بهش چند تا توپ قرض بده واسه شما سوال

دیروز مورخ 91/1/7 شاخ غول واکسن 1٨ ماهگی رو شکستی دیگه واکسنها رفتن تا 7 سالگی خدا روشکر بر خلاف چیزهایی که شنیده بودم تب نکردی اما در حد اعلا غر زدی

پ.ن فعلا از عکس خبری نیست چون که کامپیوترمون خرابه اخه نوژا دکمه پاورشو از بس فشار داده افتاده داخلش مدرک بابا هم که به درد خودش میخوره واسه اینکه واسه خونه وقت نداره ه ه ه ه ه.باید ببریم بیرون درستش کنیم تا بتونم عکس بذارم

 




بازدید : 78 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
67
تاريخ : يکشنبه 28 اسفند 1390 | نویسنده : اسما

 امروز اومدم دفتر خاطرات امسال رو با تمام خاطرات خوب با تو بودن را ببندم.امیدوارم سال91 سال خیلی خوبی واسه همه باشه ماهم داخلشون.دختر گلم بیا با هم دعا کنیم 

یا مقلب القلوب والابصار امسال رو سال خوشی هامون قرار بده خوشی همه مردم دنیا همه و همه ....دعا میکنیم دستهای مردونه همه باباها همیشه پر باشه ،پر باشه از سخاوت و مهربونی همیشه دستهاشون تکیه به همت و  زانو خودشون باشه نه تکیه به دستای یه نفر دیگه

یا مدبر الیل وانهار سایه همه پدر مادر های مهربونو بالا سر بچه هاشون نگه دار و همیشه گلهای خوشکلمون رو سالم و شاداب نگه دار

یا محول الحول والاحوال کینه ها رو از دل همه پاک کن و به جاش مهربونی بذار تا امسال یه سالی باشه پر از مهربونی و لبخند

حول حالنا الی احسن الحال خدایا کمکون کن تا بتونیم بچه هامونو به بهترین نحو تربیت کنیم که بعدا پشیمون حاصل نکنیم خداوندا... دخترم رو به دستهای قدرتمند تو میسپارم تا همیشه وهمیشه و همیشه حتی یه زمانی که من دیگه نیستم که به یاری تو  مراقبش باشم ,نگهدارش باشی و هیچوقت تنهاش نذاری

                       آمین  

                                        سال نو مبارک

                                                                              یکشنبه 28/12/90




بازدید : 64 مرتبه | موضوع :
66
تاريخ : چهارشنبه 24 اسفند 1390 | نویسنده : اسما

من در عجب بعضی از آدمها هستم .چقدر یه انسان میتونه عین یه آفتاب پرست رنگارنگ و همون موقع عین یه روباه دروغگو  ومثل یه کفتار کثیف باشه .بعضی مواقع حالم از بعضی دوستی ها بهم میخوره.با خودم فکر میکنم این منم که با یه همچین آدمهایی دوستی گرفتم و حالیم نیست؟باهاشون نشست و برخاست دارم و دخترم داره کنارشون بزرگ میشه و تکون نمیخورم همش چشامو بستم و قدرت عکس العمل ندارم. فکرم تلخ شده از تلخی رفتار و زبان اونها. خیلی زبان و گفتار و رفتار تلخ دیده بودم از بعضی آدمها اما نگاه تلخ نه .با خودم فکر میکنم اینهاتو تنهایی خودشون  چطور فکر میکنند؟چقدر قدر دلم از این آدمهای کثیف به ظاهر دوست پُره .  خدایا خالیم کن ....... 

پ.ن:معذرت میخوام اگه نوشته ام بد مزه بود اما دلم خیلی پره




بازدید : 87 مرتبه | موضوع : آموزنده
65
تاريخ : يکشنبه 14 اسفند 1390 | نویسنده : اسما
این مطلبو جایی خوندم خیلی خوشم اومد واسه دخترم میذارمش
کاش
بیشتر از صورت مهربان خدا
می گفتند
تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را
خودم برای فرزندم می‌گویم. یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم
وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند
و بعد از یاد ببرد
 
فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را
همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است
 
اول از همه مرگرا برایش تعریف می‌کنم
پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد
پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد
برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند
که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود
 
 
برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد
و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند
اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی... ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است

خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلافقط مال آدم بزرگ‌هاست
آنقدر که درآنهاهراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست
 
بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید
روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند
آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن
یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت
 
دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت
شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند
شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش
 
 
 
می‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید
یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود
باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را
به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند
و دیدن دیگریِ خوشحالبرای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد
باید بداند که حسود است
حسود است و این به معنی محق بودنش نیست.به معنی محق نبودن دیگری هم نیست
 
 
 
حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد
شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند
از راه آن احساسبزرگ‌تر شود و آزاده‌تر
 
 
 
می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست
ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است
و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد
خسته شدن هیچ ایرادی ندارد
 
 
 
برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد
حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند
ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد
و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش
چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند
و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد
 
 
می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد
که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود
که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم
و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود
پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند
همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او
 
می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است
که از من دِینی به گردن او نیست.
که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست
برای من او آزاد است.
می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم
و همه‌ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم می‌ریزم
 
 
و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا
بدون عشق نمی‌ارزد
حتی اگر من بگویم

 




بازدید : 100 مرتبه | موضوع : آموزنده
64
تاريخ : دوشنبه 8 اسفند 1390 | نویسنده : اسما

دو روز اخر هفته با خاله ها رفتیم قشم؛ نوژا هم تو کالسکه اش نشسته بود با هم رفتیم سر یه مغازه ؛یه لباس برداشتم و کنار نوژا گرفتم که ببینم اندازه است یا نه .اما دیدم بزرگه از شواهد امر هم پیدا بود که نوژا از لباس خوشش اومده حالا مگه نوژا لباس رو ول میکرد بغل کرده بود و محکم چسبونده بود به خودش و هر کاری میکردم پس نمیداد به هزارو یک ترفند ازش پس گرفتم .بعدش بهش فکر میکردم که خدای من نوژا داره بزرگ تر  و مستقل تر میشه ؛یه لحظه استرس گرفتم................ چند وقته دیگه من و نوژا با هم دچار اختلاف نظر میشیم  چه عکس العملی باید نشون بدم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نکنه مجبور بشیم نظرهامونو بهم تحمیل کنیم


چند روز پیش داشتم فیلمها و عکسها رو مرتب میکردم یه فیلم بود که مربوط میشد به 1سال و یک ماهگی نوژا که داشت از روی مبل بالا میرفت ؛وقتی فیلم رو دیدم احساس کردم چقدر نوژا بزرگ شده و تغییر کرده .دلم لرزید با خودم گفت اخ که دخترم داره بزرگ میشه و من حالیم نیست از بس که به هم وابسته ایم و تمام وجودمه

                                                                       ١٣٩٠/١٢/٠٨  

                          


     




بازدید : 126 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
63
تاريخ : دوشنبه 1 اسفند 1390 | نویسنده : اسما

کم کم بوی عید میاد همراه با بوی بهار نارنج که منو میبره تا آسمونها .پارسال من از اول اسفند در تکاپوی خرید واسه گل دخترم بودم با یه شوق زاید الوصفی.چقد وسواس به خرج دادم واسه گل دخترم.(البته امسال هم کم نمیذارم)واسه طلایی که مامانم بهش داد واسه سفره هفت سینش واسه تک تک اتفاقاتش واسه همش وسواس میکردم در حد تیم ملی.1 سال گذشت چقدر شیرینه با تو بودن وقتی به دخترکم نگاه میکنم عاشق و عاشق تر میشم و از خدا میخوام بهم عمر بده تا بزرگ شدنش رو ببینم .......بگذریم........

وحالا نوژا:

بابایی کلی واسش بادکنک خریده و باد کرده که اگه یکیش ترکید بازم داشته باشه اما مگه این دختر راضی میشه اگه یه بادکنک بترکه تا یه ساعت غر غر و گریه که چرا ترکیده و همون بادکنک رو من باید باد کنم هر کاری هم بکنم نه یادش میره نه دست از نق زدن بر میداره تقصیر خودش نیست که اخه یه رگ سیدی داره


امروز نفسم 17 ماهه شد 17 ماهه که نفس به نفس هم میخوابیم و بیدار میشیم و بازی میکنیم وغذا میخوریم و......نفسم به نفست بنده و  من بیشتر دوست میدارمت از روز قبل حتی اگه پیشم نبودی بازم یک لحظه از نظرم دور نبودی .بد جوری نفسم شدی که یک ثانیه بی تو نفس نمیخواهم


نوژای من جدیدا قاط زده به حمام؛آب؛شیر و پارک میگه ابسوال هر چی هم میگیم بهش بازم حرف خودشو تکرار میکنه وقتی میخواد بگه "باشه" یا "مرسی"میگه:"س"تعجب

همین که زنگ درو میزنن یا موبایلامون زنگ میخوره با یه عجله خاصی میدوه و میاد میگه مامان مامان و میره طرف اون وسیله یعنی بیا که دیر شداااااا

وقتی قایم موشک بازی میکنیم نوژا یه تعصب خاصی روی یکی از مبلها داره و فقط و فقط اونجا قایم میشه

وقتی واسش شیر درست میکنم خودش بدو بدو میره روی تختش میخوابه

امان از زمانی که اسم در در بیاد خانوم قایم میشه پشت مبل و به هزار ترفند باید لباس تنش کنم خدا کنه زودتر هوا خوب بشه که دیگه از زیاد لباس پوشیدن خسته شده و نرسیدیم تو ماشین کلاهشو در آورده

همین که سوار ماشین میشه ضبط رو روشن میکنه و تا آخر صداشو باز میکنه و میرقصه بعد از چند دقیقه خاموشش میکنه و میگه"هاوش"یعنی  بسه دیگه "خاموش" با تلوزیون هم همینکارو میکنه به دلمون موند یه بار یه سریال ببینیم

ار حسنی "نه نه "رو  یاد گرفته هر چی بهش میگم میگه نه!!!!!!!!                            

                                                                                              90/12/01




بازدید : 98 مرتبه | موضوع : روز شمار نوژا
62
تاريخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 | نویسنده : اسما

بالاخره سیزدهمین دندون نوژا هم در اومد.دندون نیش بالا سمت چپ .....کلی از دندون نیش میترسیدم آخه همه میگفتن خیلی به سختی در میاد اما خدا رو شکر به خیر گذشت .


 مامان: نوژا .........؟؟؟؟؟؟؟

نوژا:(نگاه شیطنت بار)

مامان:با بابا کجا رفتی؟

نوژا :با تاکید ........امام(حمام)

مامان:چیکار کردی؟

نوژا:اهه اهه(سرفه کرده )!!!!!!!!!!!!!!!

بازم مامان:نوژا رفتیم تو کوچه چی دیدیم؟

نوژا:تو تو

مامان:چیکار میکرد؟

نوژا:با یه صدای اروم .........(تیک)جیک

وقتی این نازو میبینی مگه میشه واسش ضعف نکنی......


با نوژا رفتیم بازار جلوی  در مغازه اسباب بازی فروشی کلی اسب و ماشین برقی و 2-3 تا توپ گذاشه همین میشه بلای جون من نوژا بس نشته کنار توپها ,جلوی در مغازه هی توپها رو بغل میکنه و با یه شوق ذاید الوصفی نشونم میده میگه: تو .... تو........یعنی توپه ها میبینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من نمیدونم این چه دختریه که فقط عاشق توپه.وقتی تو تلوزیون توپ ببینه که تا یکلی وقت اشاره میکنه و میگه:تو...............تو............تو.......




بازدید : 212 مرتبه | موضوع : روز شمار نوژا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد