بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
دخترم نوژا
نوژا در فارسی به معنی سر سبز و با طراوت
تاريخ : چهارشنبه 30 آذر 1390 | نویسنده : اسما

اینجا به بهانه ی دخترکم می نویسم ... عشق این روزها و امید آینده ام که زندگی ما را از روز ٨٩/٦/٣١ با آمدنش سرسبزتر  و با طراوت تر کرد

                




بازدید : مرتبه | موضوع :
67
تاريخ : يکشنبه 28 اسفند 1390 | نویسنده : اسما

 امروز اومدم دفتر خاطرات امسال رو با تمام خاطرات خوب با تو بودن را ببندم.امیدوارم سال91 سال خیلی خوبی واسه همه باشه ماهم داخلشون.دختر گلم بیا با هم دعا کنیم 

یا مقلب القلوب والابصار امسال رو سال خوشی هامون قرار بده خوشی همه مردم دنیا همه و همه ....دعا میکنیم دستهای مردونه همه باباها همیشه پر باشه ،پر باشه از سخاوت و مهربونی همیشه دستهاشون تکیه به همت و  زانو خودشون باشه نه تکیه به دستای یه نفر دیگه

یا مدبر الیل وانهار سایه همه پدر مادر های مهربونو بالا سر بچه هاشون نگه دار و همیشه گلهای خوشکلمون رو سالم و شاداب نگه دار

یا محول الحول والاحوال کینه ها رو از دل همه پاک کن و به جاش مهربونی بذار تا امسال یه سالی باشه پر از مهربونی و لبخند

حول حالنا الی احسن الحال خدایا کمکون کن تا بتونیم بچه هامونو به بهترین نحو تربیت کنیم که بعدا پشیمون حاصل نکنیم خداوندا... دخترم رو به دستهای قدرتمند تو میسپارم تا همیشه وهمیشه و همیشه حتی یه زمانی که من دیگه نیستم که به یاری تو  مراقبش باشم ,نگهدارش باشی و هیچوقت تنهاش نذاری

                       آمین  

                                        سال نو مبارک

                                                                              یکشنبه 28/12/90




بازدید : 64 مرتبه | موضوع :
66
تاريخ : چهارشنبه 24 اسفند 1390 | نویسنده : اسما

من در عجب بعضی از آدمها هستم .چقدر یه انسان میتونه عین یه آفتاب پرست رنگارنگ و همون موقع عین یه روباه دروغگو  ومثل یه کفتار کثیف باشه .بعضی مواقع حالم از بعضی دوستی ها بهم میخوره.با خودم فکر میکنم این منم که با یه همچین آدمهایی دوستی گرفتم و حالیم نیست؟باهاشون نشست و برخاست دارم و دخترم داره کنارشون بزرگ میشه و تکون نمیخورم همش چشامو بستم و قدرت عکس العمل ندارم. فکرم تلخ شده از تلخی رفتار و زبان اونها. خیلی زبان و گفتار و رفتار تلخ دیده بودم از بعضی آدمها اما نگاه تلخ نه .با خودم فکر میکنم اینهاتو تنهایی خودشون  چطور فکر میکنند؟چقدر قدر دلم از این آدمهای کثیف به ظاهر دوست پُره .  خدایا خالیم کن ....... 

پ.ن:معذرت میخوام اگه نوشته ام بد مزه بود اما دلم خیلی پره




بازدید : 87 مرتبه | موضوع : آموزنده
65
تاريخ : يکشنبه 14 اسفند 1390 | نویسنده : اسما
این مطلبو جایی خوندم خیلی خوشم اومد واسه دخترم میذارمش
کاش
بیشتر از صورت مهربان خدا
می گفتند
تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را
خودم برای فرزندم می‌گویم. یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم
وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند
و بعد از یاد ببرد
 
فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را
همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است
 
اول از همه مرگرا برایش تعریف می‌کنم
پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد
پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد
برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند
که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود
 
 
برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد
و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند
اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی... ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است

خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلافقط مال آدم بزرگ‌هاست
آنقدر که درآنهاهراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست
 
بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید
روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند
آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن
یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت
 
دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت
شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند
شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش
 
 
 
می‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید
یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود
باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را
به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند
و دیدن دیگریِ خوشحالبرای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد
باید بداند که حسود است
حسود است و این به معنی محق بودنش نیست.به معنی محق نبودن دیگری هم نیست
 
 
 
حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد
شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند
از راه آن احساسبزرگ‌تر شود و آزاده‌تر
 
 
 
می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست
ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است
و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد
خسته شدن هیچ ایرادی ندارد
 
 
 
برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد
حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند
ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد
و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش
چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند
و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد
 
 
می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد
که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود
که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم
و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود
پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند
همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او
 
می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است
که از من دِینی به گردن او نیست.
که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست
برای من او آزاد است.
می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم
و همه‌ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم می‌ریزم
 
 
و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا
بدون عشق نمی‌ارزد
حتی اگر من بگویم

 




بازدید : 100 مرتبه | موضوع : آموزنده
64
تاريخ : دوشنبه 8 اسفند 1390 | نویسنده : اسما

دو روز اخر هفته با خاله ها رفتیم قشم؛ نوژا هم تو کالسکه اش نشسته بود با هم رفتیم سر یه مغازه ؛یه لباس برداشتم و کنار نوژا گرفتم که ببینم اندازه است یا نه .اما دیدم بزرگه از شواهد امر هم پیدا بود که نوژا از لباس خوشش اومده حالا مگه نوژا لباس رو ول میکرد بغل کرده بود و محکم چسبونده بود به خودش و هر کاری میکردم پس نمیداد به هزارو یک ترفند ازش پس گرفتم .بعدش بهش فکر میکردم که خدای من نوژا داره بزرگ تر  و مستقل تر میشه ؛یه لحظه استرس گرفتم................ چند وقته دیگه من و نوژا با هم دچار اختلاف نظر میشیم  چه عکس العملی باید نشون بدم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نکنه مجبور بشیم نظرهامونو بهم تحمیل کنیم


چند روز پیش داشتم فیلمها و عکسها رو مرتب میکردم یه فیلم بود که مربوط میشد به 1سال و یک ماهگی نوژا که داشت از روی مبل بالا میرفت ؛وقتی فیلم رو دیدم احساس کردم چقدر نوژا بزرگ شده و تغییر کرده .دلم لرزید با خودم گفت اخ که دخترم داره بزرگ میشه و من حالیم نیست از بس که به هم وابسته ایم و تمام وجودمه

                                                                       ١٣٩٠/١٢/٠٨  

                          


     




بازدید : 126 مرتبه | موضوع : درباره نوژا
63
تاريخ : دوشنبه 1 اسفند 1390 | نویسنده : اسما

کم کم بوی عید میاد همراه با بوی بهار نارنج که منو میبره تا آسمونها .پارسال من از اول اسفند در تکاپوی خرید واسه گل دخترم بودم با یه شوق زاید الوصفی.چقد وسواس به خرج دادم واسه گل دخترم.(البته امسال هم کم نمیذارم)واسه طلایی که مامانم بهش داد واسه سفره هفت سینش واسه تک تک اتفاقاتش واسه همش وسواس میکردم در حد تیم ملی.1 سال گذشت چقدر شیرینه با تو بودن وقتی به دخترکم نگاه میکنم عاشق و عاشق تر میشم و از خدا میخوام بهم عمر بده تا بزرگ شدنش رو ببینم .......بگذریم........

وحالا نوژا:

بابایی کلی واسش بادکنک خریده و باد کرده که اگه یکیش ترکید بازم داشته باشه اما مگه این دختر راضی میشه اگه یه بادکنک بترکه تا یه ساعت غر غر و گریه که چرا ترکیده و همون بادکنک رو من باید باد کنم هر کاری هم بکنم نه یادش میره نه دست از نق زدن بر میداره تقصیر خودش نیست که اخه یه رگ سیدی داره


امروز نفسم 17 ماهه شد 17 ماهه که نفس به نفس هم میخوابیم و بیدار میشیم و بازی میکنیم وغذا میخوریم و......نفسم به نفست بنده و  من بیشتر دوست میدارمت از روز قبل حتی اگه پیشم نبودی بازم یک لحظه از نظرم دور نبودی .بد جوری نفسم شدی که یک ثانیه بی تو نفس نمیخواهم


نوژای من جدیدا قاط زده به حمام؛آب؛شیر و پارک میگه ابسوال هر چی هم میگیم بهش بازم حرف خودشو تکرار میکنه وقتی میخواد بگه "باشه" یا "مرسی"میگه:"س"تعجب

همین که زنگ درو میزنن یا موبایلامون زنگ میخوره با یه عجله خاصی میدوه و میاد میگه مامان مامان و میره طرف اون وسیله یعنی بیا که دیر شداااااا

وقتی قایم موشک بازی میکنیم نوژا یه تعصب خاصی روی یکی از مبلها داره و فقط و فقط اونجا قایم میشه

وقتی واسش شیر درست میکنم خودش بدو بدو میره روی تختش میخوابه

امان از زمانی که اسم در در بیاد خانوم قایم میشه پشت مبل و به هزار ترفند باید لباس تنش کنم خدا کنه زودتر هوا خوب بشه که دیگه از زیاد لباس پوشیدن خسته شده و نرسیدیم تو ماشین کلاهشو در آورده

همین که سوار ماشین میشه ضبط رو روشن میکنه و تا آخر صداشو باز میکنه و میرقصه بعد از چند دقیقه خاموشش میکنه و میگه"هاوش"یعنی  بسه دیگه "خاموش" با تلوزیون هم همینکارو میکنه به دلمون موند یه بار یه سریال ببینیم

ار حسنی "نه نه "رو  یاد گرفته هر چی بهش میگم میگه نه!!!!!!!!                            

                                                                                              90/12/01




بازدید : 98 مرتبه | موضوع : روز شمار نوژا
صفحه قبل 1 صفحه بعد